دلم برای اینجا تنگ بود
وقتي پيزوري بودي
و كاشان را
وقتي هنوز مد روز نبود
تهران را
انگاه كه كافهء پست مدرن نداشت
و هنر را
وقتي خلاصه نبود در "ه " و "عشق" و رخ قاجاري و
هي "هيچ" و هيچ و
هيچ!
شايد با تو فرار كنم
گرچه با من نيايي
شايد با گالري ها قهر كنم
گرچه به تخمشان نباشد
قهوه ام را ننوشم
در اعتراض به كافي آرت
"گرم و ساده لطفا"
شعاري ست روي دوچرخه اي كه زني دور دنيا را با آن ركاب ميزند
تا معروف شود
"ديده شود
بلكه پسنديده شود"
در تو کره شمالی
من اما بودم که گفتم:
توجه کن!
گذر کردی
دستم به گفتن مابقی این داستان نمی رود، دلم به نگفتنش
با تو دود هر چه بود و نبود به چشم که نه به جان، فرو که نه، هوا رفت
من اما بودم که آسمان را به زمین و خیال را به محال دوختم و گفتم:
نگاه کن
نکردی
حالا توجه کن
به پختگی ام
به روزهای رفته بی تو
به میانسالی
به ساده ترین تعریف من از تو:
جمهوری خلق خام
نگاه کن.
در بوی باران شب آذز مانده ای
در چای پشت چای شب بهمن مانده ای
در کلنجار من برای یک سلول از تو
در وقتی گفتم بگو بمانم و سکوت
در دروغ
هبوط
در نهایت حرف من با تو که توبه کن،
در از خیر عشق گذشتم آدم باش،
در دستت را بده دوستت باشم و خلاص،
در اجابتی که نکردی که نکردی که نکردی
مانده ای
نمان مانند ما برو
برو مانند ما نمان
عذاب الیم سوسک های خانگی می شود
دشمن قسم خوردهء من یکبار به چشمهایم نگاه کرد و دروغ گفت:
به تو فکر نمی کنم
فکر می کنم راز کائنات را کسی یافته است که متواری ست
ما
یکجا به هم می رسیم
آنروز روز اول از ماه سرخ خواهد بود
و قاعده اینست:
یک رگ خون را می برد، یک رگ خون را می آورد
من آن فراری را دیدم وقتی که چشمک می زد و می گذشت
تا من به خودم بیایم و تو به خودت بیایی
تمام سوسکهای خانه کشته خواهند شد
نه من به روی خودم می آورم
نه او به رفتن شتاب می کند
اکنون
اولین ثانیه از شب سیاه است
نشستم.
دور شدم
و تا همين امروز نديده ام ت
هیچ وقت
از تو ترسيدن از من بعيد بود
هرگز
به معناي واقعي دستم را به آشنايي فشار داده است
همیشه
هر چه از بي شكوهي مرگ بگويم كم گفته ام
حالا
بي مزه ترين حرف را با تو ميزنم:
هوا چطور است؟
رفيق، بساط مهرباني و مهر برچيدند
هر آنچه نشانده بودي به بكر، برچيدند
تمام گفت و نگفتمان به روي دل حك بود
به سودا به تيغ نبّراي خويش، برچيدند
كه سيب و سنبل و سبزه نماندني اند اما
به سنگ نوشته نيز رحم نكردند، برچيدند
باغ و بهاران ما تو بودي و تو خواهي ماند
اگر چه حرمت همسايگي باغ، برچيدند
قسم كه گر ياد نگاه تو باشد به ميان
نبينم مودّتي را كه به كبر برچيدند
به خاكِ تو تا نرويد ياسِ آرمانِ واپسين
نيايد يأس به بسترِ چشم تري كه برچيدند
تو را سخت دلتنگم و رو و موي تو را
و همچنين هواي باغهاي همسايه را كه برچيدند
من از سردرگمي هاي فوق سري ات به تنم تبعيد شده ام، ببين
دستهات، برادران يوسف كه از چاه دور مي شوند و نمي آيند ...
من به نيابت تو در زنانگي ام فرو ميروم و به چشمهاي خيالي ات خيره مي شوم تا
بيايي
ببين چگونه با وقاحت من چگالي فاصله به صفر ميرسد
" دلم مي خواهدت ! "
و من سايهء خواب تو را با تير ميزنم
لابد خدا خواسته ست كه خشم شب شبهاي من
باشي
رعدي ... كه در تنم مي زني
خيال نكن به خواب خزيدن آسان است
رنجي ... كه در رگم مي ريزي
تو آخرش تب خواهي كرد
و من عاقبت به سقف خيره خواهم ماند ... تن ات را رسيدن
زن میشدم
سگ ها در چشمهای چهارده سالگی دو دو میزنند
قلب به قفسہء سینہ میکوبد دنگ دنگ
لعنت به هر چه تی شرت تنگ که دیگر تو را شبیه پسرها نمیکند!
من سپاس میگویم خدای را عز و جل که حیاط خانه مان ممدّ عشق بازی گربه ها بود
ملوس می مانی؟
گرفتار نالههایی عجیب ام
سگها از چشمهای چهل سالگی کوچ میکنند
درست که درد نان تاکسی های تهران را رنگارنگ کرد
درست که می روم نارنج را روی ماهی سفید بچلانم
استخوانهای این دیار ببین قحط الرجال گرفته اند
شما هم بیایید.
می روم پدر را لای پنبه پیر کنم
هی خاک این شهر را الک می کنند٬ توکل بر طلا
و از توری هاشان دست و پای بریده می ریزد
توکل بر خدا! ما بیدی هستیم که با این بادها می لرزیم و به سرما عادت می کنیم
از دورها می آیند و دست ما را از نزدیک به دوستی می فشارند
از توری هاشان تکرار عاشقانه های دلداده های مرده می ریزد و
تاریخ تکراری
و من می دانم
مامی که میهن را از این شهر نبرد٬ مادر نیست
بسکه با درد برادر می شوی خونی
برادر را مگر برادر دل خون شود هرگز ؟
لای خنده هات گم می کنی که کدام از کدام می آید ...
"تو
کز محنت دیگران بی غمی"
از کجا معلوم که هیچکاک هیچکس نباشد
لبخند ژ از کجا معلوم که هیچ را نشاید
من مدام مردم را مدارا می کنم
مرا مداوا کن
تو اما کاسه کاسه جان را کم فروشی نکردی
کاسه کاسه آب به آتش جان بریز دخترک
و سینه به سینه مقام کن پدر را
آتشنشان خوب آتشنشان مرده است
کنج کبوترخانه کز کرده ای
محور مختصات مهر تو تا آسمان هفتم خطی در میان داشت اما
کسی جَلد تو نشد
من میان مادرم و آن یکی خواهرت مادر را می پسندم زیرا
کسی حریف او نشد
من آرزو می کنم خوب شوی و پله ها را خودت بیایی پایین و دود شوی و بروی تا آسمان هفتم و من و مادرم بدانیم تو خوشوقتی و بخندیم و هیج کس نداند تو کجایی و مثل حالا به دیدن نبودنت بیایند
مرگ اگر بی چشم و روست٬ زندگی بی چشم و روتر
مداد معلمی ات را لای انگشتانشان بگذار و فشار بده
انگار کبوتری می آید
ور افتاده اند. هیچ کجا.
صدا صدای جوخهء اعدام است که همیشه یک نفر میانشان خیال می کند تفنگش خالی ست
همیشه چند نفر با وجدان نیمه آسوده شلیک می کنند
همیشه چند نفر با وجدان نیمه آسوده به خانه بر می گردند
همیشه چند نفر با وجدان آسوده باور کرده اند قصه را که یک نفر میانشان هست با تفنگ خالی
دنیا روی روایاتی هولناک می گردد
ساعت خواب زورکی٬ برادر
چه کسی چاقو را از دست دیوانه دزدید و ندوید؟
پتو و پیژامه و پرزیدنت با هم به صحنه آمده اند تا ما نخندیم
چه کسی هست که نپذیرد که هر اتاق مهمی دیواری دارد که موشی دارد و گوشی؟
صورت سیاست صامت است.
دستانش اما
زیر میز می لرزند
رنگهاست که طرح تازه می زنند.
فعلا
لطفا مرا نشویید
فانوس تعبیری دیگر است از من
زالویی که زیر پا له نمی کنم خود از زهری که زیر پوستم خون شده خواهد مرد
کس باید باشی تا تا انتها تماشا کنی تورمی را که از زاییدن نیست
تالألویی را که از تابیدن نیست
من نسل به نسل٬ خانه به خانه٬ طاقچه به طاقچه٬ میخ به میخ
خاطره خواهم شد
من مردُم
بی آنکه تو با هزار سرباز سختکوش خوابیده باشی
من در هزار خانهء پرعسل جنگیده باشم
و این یعنی من در سیارهء خود گلی دارم که شبیه هیچ کس نیست*
*شازده کوچولو - اگزوپری
دعای کوتاه و درد بلند
داد بلند و دست کوتاه
من دعا میکردم تو درد نکشی ... درد نکشی ... تا داد می زدی می دانستم دستت از زندگی کوتاه نیست هنوز
هنوز ... هنوز ...
حالا "مرگ" را به فحشهای رکیک کشیده ام که آخر "حق" هم قاعده ای دارد ... قاعده ای دارد!
که هیچ زلزله ای
رعایت نکرد
سگ خوب٬ چرا مردی؟
گیو می پا. گود بوی!
هذیان می گویم.
تب ندارد
زن زیبایی ست که سرخابش را پرت کرده در فضا تا روی بی خاصیت ترین مدار تا ابد بچرخد.
هر شب توی تمام آبهای جهان آرام آرام آبتنی می کند
و هر صبح موهاش را می فرستد به زمین
با نتی کوتاه:
برای تو. آرام٬ تازه٬ رها ... تا شب٬ قربانت.
از ما دروغ
از ما ترس
از ما مادر مریض
از ما پدر پسر مرده
از ما خاک بی خادم
از ما خاک بی دختر
از ما ترس
"از کوزه
همان برون تراود
...
که در اوست"
من فکر می کنم تا بحال دو بار در زندگی عاشق شده ام. آبسسد و بدبخت کسی نه ولی تا بحال. آبروی زن بودن را نبرده ام تا به امروز. فکر می کنم فاحشه ها هم درجه بندی دارند. بعضی شان از بعضی شان با مرام ترند. باشخصیت ترند حتی. آن روز که خفتم را چسبیده بود و می گفت ببخش٬ می گفت من همیشه تو را ادمایر (تحسین به گمانم) می کرده ام٬ که دلم می خواسته مثل تو باشم٬ و من که می گفتم آرام باش و اختیار داری و می گذرد این روزها٬ تا مدتی بعد که فحاشی در وبلاگ و اینور و آنور شروع شد٬ دانستم که من یک خر خوبم که اولین آدم سایکو را که با مهارت و به راحتی و بی هیچ عذاب وجدانی رنگ عوض می کند٬ در نیمه های زندگی ام تجربه کرده ام. (بعد ها کاملا مطمئن شدم که زنک چون "فکر میکرده" قرار است صدای تهدید هایش به او٬ برای دوستان و آشناها پخش شود٬ موش مردگی میکرده٬ نه معذرت خواهی.)
شاید دومی و سومی و چهارمین سایکو هم در راه باشند. قشنگی اش به همین است که تو میانشان باشی ولی تاثیری از آنها نگرفته باشی. ضربه می خوری٬ گریه هم می کنی ولی چه اهمیتی دارد گریهء تو میان این همه گریه های جدی تر و دردناک تر که در دنیا جاریست.
واقعا چه اهمیتی دارد؟!
سفر بسیار خوب بود. اما عمرش مانند هر سفری٬ کوتاه.
زنجیری
زنده بود به زورآزمایی با زناشویی زنان
زنده بود هنوز و زننده وار مرده
زنده بود به زاییدن زوزه های عاشقانه
در دامن گوشهای مردان بی زَِهره
زنی بود بالنده به رنگ زرد درد
زنی زرد
زن زرد برادر زغال است
سیاه
که یعنی خدا بزرگ است
خدا بزرگ است ؟
کسی چه می داند
گور٬ همین گور که بالای سرش ایستاده ام
من٬ نه منی که حالا کنارش ایستاده ام
صد بار استخوان پوسانده ام تا استخوان ترکانده ام
صد بار
در حاشیه مرده ام
تا در متن زنده باشم
و مردنی که مردن نیست
به سیاق درختان.
فصل پنجمی هم اگر دیدی
صدایم کن.
به پیشواز می روم
بگذریم. آنشب دست هم را گرفتیم و رفتیم ادارهء پلیس. شمارهء محل کار زنک را که چند بار میس کال شده بود روی تلفن او٬ ضمیمه کردند و با موبایلش تماس گرفتند و اخطار دادند که دیگر مزاحم این دو نفر نشو. دوست مشترکی داریم که می خندید و می گفت زنک اینور و آنور می گوید فلانی (که من باشم)٬ فلانی را به زور نگه داشته. به زور٬ در کانادا٬ این دوره و زمانه٬ یک مرد ۴۱ ساله را نگه داشتن! عجب کس خلهایی پیدا می شوند. حافظ امشبم را نخوانده ام. فقط بازش کردم آن شعر که آخرش فرخ فرخ دارد آمد. من هم بستمش. هیچ ارتباطی با این شعر بر قرار نمی کنم. مهمان بسیار عزیزی ۱۰ روز دیگر می آید تورنتو که فقط یک شبش با ماست و من از حالا ذوق دارم از دیدار دوباره با این مرد کم نظیر. شاید آن سوال بسیار جدی را که مغزم را شدید مشغول کرده از او بپرسم. شاید.
آبتون نبود، دونتون نبود، چایی و قلیونتون نبود !