آنجا که انگورها تعظیم کرده اند٬ آنجا که پدرم هر روز راه می رود تا به توت محبوبش برسد٬ آنجا که همیشه سایه است٬ که کوزهء گلی آویزان درخت است پر شبنم٬ که کودکان فامیل دویده اند پر بازی٬ دوست من خوابیده زیر خاک. چرا دائم به تجزیه شدنش٬ به حملهء کرمها فکر می کنم؟ چشمهای قشنگش را واقعا خوره ها در می آورند از جا؟ تن گرمش را که هزار بار سفت بغل کرده ام چه؟ دستهای بازیگوشش؟ کی از هم پاشیده می شود؟ من که به ماندن آدمها پس از رفتن معتقدم! من که مادربزرگ را٬ پدر بزرگ را٬ آرزو را٬ دوست صمیمی اول دبستانم سمیرا را که تصادف کرد و رفت٬ رفته نمی دانم! چرا سگها را از این اعتقاد مستثنا کرده ام؟ شاید چون تازه مرده است.
سگ خوب٬ چرا مردی؟
گیو می پا. گود بوی!
هذیان می گویم.
+ نوشته شده در Fri 10 Aug 2012 ساعت 1:15 توسط گندم
آبتون نبود، دونتون نبود، چایی و قلیونتون نبود !