در هوا پراکنده بود 

دعای کوتاه و درد بلند

داد بلند و دست کوتاه

من دعا میکردم تو درد نکشی ... درد نکشی ... تا داد می زدی می دانستم دستت از زندگی کوتاه نیست هنوز

هنوز ... هنوز ...

حالا "مرگ" را به فحشهای رکیک کشیده ام که آخر "حق" هم قاعده ای دارد ... قاعده ای دارد!

که هیچ زلزله ای

رعایت نکرد


آنجا که انگورها تعظیم کرده اند٬ آنجا که پدرم هر روز راه می رود تا به توت محبوبش برسد٬ آنجا که همیشه سایه است٬ که کوزهء گلی آویزان درخت است پر شبنم٬ که کودکان فامیل دویده اند پر بازی٬ دوست من خوابیده زیر خاک. چرا دائم به تجزیه شدنش٬ به حملهء کرمها فکر می کنم؟ چشمهای قشنگش را واقعا خوره ها در می آورند از جا؟ تن گرمش را که هزار بار سفت بغل کرده ام چه؟ دستهای بازیگوشش؟ کی از هم پاشیده می شود؟ من که به ماندن آدمها پس از رفتن معتقدم! من که مادربزرگ را٬ پدر بزرگ را٬ آرزو را٬ دوست صمیمی اول دبستانم سمیرا را که تصادف کرد و رفت٬ رفته نمی دانم! چرا سگها را از این اعتقاد مستثنا کرده ام؟ شاید چون تازه مرده است.

سگ خوب٬ چرا مردی؟ 


گیو می پا. گود بوی!

هذیان می گویم.


ماه رنگ پریده نیست

تب ندارد

زن زیبایی ست که سرخابش را پرت کرده در فضا تا روی بی خاصیت ترین مدار تا ابد بچرخد.

هر شب توی تمام آبهای جهان آرام آرام آبتنی می کند

و هر صبح موهاش را می فرستد به زمین

با نتی کوتاه:

برای تو. آرام٬ تازه٬ رها ... تا شب٬ قربانت.