زنک با آی-پی جدیدش از روزی هزار بار به اینجا سر زدن خسته نمی شود. چه میخواهد اینجا؟ چه می یابد اینجا؟ 

من فکر می کنم تا بحال دو بار در زندگی عاشق شده ام. آبسسد و بدبخت کسی نه ولی تا بحال. آبروی زن بودن را نبرده ام تا به امروز. فکر می کنم فاحشه ها هم درجه بندی دارند. بعضی شان از بعضی شان با مرام ترند. باشخصیت ترند حتی. آن روز که خفتم را چسبیده بود و می گفت ببخش٬ می گفت من همیشه تو را ادمایر (تحسین به گمانم) می کرده ام٬ که دلم می خواسته مثل تو باشم٬ و من که می گفتم آرام باش و اختیار داری و می گذرد این روزها٬ تا مدتی بعد که فحاشی در وبلاگ و اینور و آنور شروع شد٬ دانستم که من یک خر خوبم که اولین آدم سایکو را که با مهارت و به راحتی و بی هیچ عذاب وجدانی رنگ عوض می کند٬ در نیمه های زندگی ام تجربه کرده ام. (بعد ها کاملا مطمئن شدم که زنک چون "فکر میکرده" قرار است صدای تهدید هایش به او٬ برای دوستان و آشناها پخش شود٬ موش مردگی می‌کرده٬ نه معذرت خواهی.) 

شاید دومی و سومی و چهارمین سایکو هم در راه باشند. قشنگی اش به همین است که تو میانشان باشی ولی تاثیری از آنها نگرفته باشی. ضربه می خوری٬ گریه هم می کنی ولی چه اهمیتی دارد گریهء تو میان این همه گریه های جدی تر و دردناک تر که در دنیا جاریست. 

واقعا چه اهمیتی دارد؟!


سفر بسیار خوب بود. اما عمرش مانند هر سفری٬ کوتاه.



زنی بود زنگار گرفته

زنجیری

زنده بود به زورآزمایی با زناشویی زنان

زنده بود هنوز و زننده وار مرده

زنده بود به زاییدن زوزه های عاشقانه

در دامن گوشهای مردان بی زَِهره

زنی بود بالنده به رنگ زرد درد

زنی زرد

زن زرد برادر زغال است

سیاه