خودم را  روی خودم خاک کرده ام بارها الله اکبر گویان

که یعنی خدا بزرگ است

خدا بزرگ است ؟

کسی چه می داند

گور٬ همین گور که بالای سرش ایستاده ام

من٬ نه منی که حالا کنارش ایستاده ام

صد بار استخوان پوسانده ام تا استخوان ترکانده ام


صد بار

در حاشیه مرده ام

تا در متن زنده باشم



بهار و تابستان و پاییز و زمستان

و مردنی که مردن نیست

به سیاق درختان.

فصل پنجمی هم اگر دیدی 

صدایم کن.

به پیشواز می روم 



گفتم برو و در را بستم. هیچ چیز خانه دور سرم نچرخید. هیچ چیز یادآور هیچ چیز نبود. دفعهء پیش که گفته بودم برود٬ جور دیگری بود. فردایش آرام گرفته بودم و همه چیز خانه او را تداعی می کرد و وقتی خواسته بود برگردد گفته بودم باشد. اینبار جور دیگری بود. انگار قلبت از عاطفه خالی باشد. در را بستم و آب چایی را گذاشتم. چیزی هست در عطر چای که در هیچ چیز نیست. یک ربع یا همین حدود بعد در زد. گفت نمی روم. و نمی روی. گفت تازه شروع کرده بودیم به ساختن. و چند ساعت حرف زدیم. امروز پرسیدم اینکه من عصبانی نیستم یعنی دوستت ندارم؟ گفت نه به هیچ وجه. واقعا پی جواب بودم. گفت تمام آن مزاحم تلفنی ها روز تولدت٬ آخر هفته ها٬ روزهای مناسبتهای خاص همان زنک بود. گفتم اینکه من عصبانی نیستم یعنی دوستت ندارم؟ گفت هیس.

بگذریم. آنشب دست هم را گرفتیم و رفتیم ادارهء پلیس. شمارهء محل کار زنک را که چند بار میس کال شده بود روی تلفن او٬ ضمیمه کردند و با موبایلش تماس گرفتند و اخطار دادند که دیگر مزاحم این دو نفر نشو. دوست مشترکی داریم که می خندید و می گفت زنک اینور و آنور می گوید فلانی (که من باشم)٬ فلانی را به زور نگه داشته. به زور٬ در کانادا٬ این دوره و زمانه٬ یک مرد ۴۱ ساله را نگه داشتن! عجب کس خلهایی پیدا می شوند. حافظ امشبم را نخوانده ام. فقط بازش کردم آن شعر که آخرش فرخ فرخ دارد آمد. من هم بستمش. هیچ ارتباطی با این شعر بر قرار نمی کنم. مهمان بسیار عزیزی ۱۰ روز دیگر می آید تورنتو که فقط یک شبش با ماست و من از حالا ذوق دارم از دیدار دوباره با این مرد کم نظیر. شاید آن سوال بسیار جدی را که مغزم را شدید مشغول کرده از او بپرسم. شاید.


پیشانی ام را که می بوسی جابجا می شوم٬ پیکاسویی می شوم٬ پیش آیینه مرا ببوس

لبهام سر از شانه هام در می آورند

خودم سر از یک جای دور

لوله لوله موهام می پیچند دور کمر

شاهکاری می شوم به دیواری که نمیدانی اش

و سالها زیباترم می کنند

مست تر

گفته بودمت درد نشانهء شکفتن است

نگفته بودم؟!




دلم میخواد بیدار شم تو یه اتفاق. شبیه اون اتفاق. درست وسطاش باشه که من بیدار شم توش. به همون اندازه منقلب باشم. تبدار! سرخوش. ولی واقعی باشه. خود اتفاقه خواب نباشه. خود اتفاقه و هر چه در اوست خیالی نباشه. خواب نباشه. سراب نباشه ...