تو نمی روی

در بوی باران شب آذز مانده ای

در چای پشت چای شب بهمن مانده ای

در کلنجار من برای یک سلول از تو

در وقتی گفتم بگو بمانم و سکوت

در دروغ

هبوط 

در نهایت حرف من با تو که توبه کن،

در از خیر عشق گذشتم آدم باش،

در دستت را بده دوستت باشم و خلاص،

در اجابتی که نکردی که نکردی که نکردی

مانده ای

نمان مانند ما برو

برو مانند ما نمان

 

 

 

 

انسان گاه نمی میرد

عذاب الیم سوسک های خانگی می شود

دشمن قسم خوردهء من یکبار به چشمهایم نگاه کرد و دروغ گفت:

به تو فکر نمی کنم

 

فکر می کنم راز کائنات را کسی یافته است که متواری ست

ما

یکجا به هم می رسیم

آنروز روز اول از ماه سرخ خواهد بود

و قاعده اینست:

یک رگ خون را می برد، یک رگ خون را می آورد

من آن فراری را دیدم وقتی که چشمک می زد و می گذشت 

تا من به خودم بیایم و تو به خودت بیایی

تمام سوسکهای خانه کشته خواهند شد

نه من به روی خودم می آورم 

نه او به رفتن شتاب می کند

اکنون

اولین ثانیه از شب سیاه است