عید آمد و ما لختیم.
یعنی فی الواقع هیچ لباسی اندازه مان نیست ...
عید آمد و ما لختیم.
یعنی فی الواقع هیچ لباسی اندازه مان نیست ...
اندازهء مادربزرگ درگذشته ام آسوده ام. به قول اینها it's a win-win situation
دنیا منتظر من است برای در نوردیدن٬ کارهای مهمی که جا مانده اند تا به امروز. آرزوهای بزرگم. حتی فکرش قلبم را قیلی ویلی می دهد. یا ناپاکی استفراغ می کنم تا لاشخوری که ۴ سال منتظر نشسته و بالای سرمان می چرخد٬ نوش جان کند.
یا پاکی و درستی اش٬ عاشقش شدن را دوباره ممکن می کند.
می گوید مگر قول ندادی فکرهای بد را راه ندهی٬ که همیشه باعث دردسرند؟
می خندم. یک پاتیل آلوچه می آورم و بر سرش مسابقه شروع میشود. او بیشترش را می خورد.
و البته که حالا حال خوبی ندارد...
شهرداری همهء سیمهای هوایی را تار و مار کرده
تصورش را بکن
کلاغها آسمان شهر را دائما دور می زنند
به دنبال سیمی٬ طناب رختی٬ هره ای٬ برای تکیه زدن به گزاف
گنجشکها بی هیچ کلامی از اینجا رفته اند
به علتی که هیچ کس نمی داند
جز شهردار
که لام تا کام مصاحبه نمی کند
اما شنیده ها حاکی از آنست که بی وقفه
دائما
اشک
می ریزد
گاهی کفش های فیک را مسخره می کنند - جواهرات فیک جایز است -
گاهی از شوهرهای زنهای دیگر می گویند.
به زنهای محله های بد تهرانم می مانند
که اخبار صد تا یک غاز می گردانند و دم در خانه هایشان سبزی پاک می کنند دور هم
...
ناگهان سر از قهوه های تلخ بر میدارند
چونان که هنگام نماز رسیده باشد.
گارسون را صدا می زنند
و لبخندهای فیک گوش تا گوش کشیده می شوند
کلیک!
- یکی دیگر لطفا
کلیک!
-دو تا دیگر لطفا
کلیک! ... کلیک!
و فیک ترین عکس از کافه خارج می شود
همراه با زنهایی که به شدت از کفشهای فیک دوری می کنند
برای چاپش دودل ام که کجا باشد. کی باشد. فمینیست های معتدل را دوست دارم. آدم چطور می تواند کمک کسی را جبران کند٬ آنطور که شایسته است؟
فکر می کنم پیدایش می کنم چطور. خوشحالم...
می گفت خیلی تو خانمی. من اگر بودم این یک ملاقه خون و دوپاره استخوان را که به پایین تنهء زرافه می ماند٬ حتما چنین و چنان (کارهایی که از عهده ام می آید) می کردم. گفتم چشم (جای خاله ام دوستش دارم) سر وقتش اگر لازم شد می کنیم. گوشی را که گذاشتم دیدم حدود ۵ دقیقه یا بیشتر راجع به یک هرزه با یک خانم محترم که جز عشق و شمعدانی و و محبوبهء شب و روزمره های شیرین صحبتی نمی کرده ایم٬ حرف زده ایم.
حرف دالای لاما یادم آمد که گفته بود اگر فکر می کنی چیزی کوچک یا پشیز است٬ سعی کن یک شب را با یک مگس بخوابی. بخواهی نخواهی همان پشیز دمار از روزگارت تا صبح در می آورد.
حقیقتها وجود دارند. منکرشان نباید شد. من که نمی شوم. می پذیرم. دلم بخواهد رد می شوم. دلم بخواهد می ایستم و پاسخ نمک بحرامی را می دهم. ابایی از گفتنش برای هرکه نداند و بپرسد نخواهم داشت اما دیگر جز در مورد عشق و شمعدانی و محبوبهء شب با دوستی که می داند٬ نخواهم گفت.
مردم مهربانند و زندگی زیباست. بی شک شوهر آن خانم که مثل عمو دوستش دارم هم دلش می خواهد اینگونه باشم٬ وگرنه میان حرف ما هی داد نمی زد که "دخترم کی می آیی خوراک لوبیای مخصوصم را برایت درست کنم؟"
یک سگ بزرگ٬ خانه ای در محله ای آرام - حتما جایی باشد که آدمهای متعلق به طبقهء متوسط زندگی می کنند، ترجیحا نزدیک دانشگاهم- ٬ یک بچه با ژنهای خوب٬ حداقل ۲۰ سال دیگر فرصت با پدر و مادرم ـ گرچه دور باشند ...
برای خوشبختی کفایت می کند.
حافظ گفت:
بیا که رایت منصور پادشاه رسید
نوید فتح و بشارت بمهر و ماه رسید
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت
کمال عدل به فریاد داداخواه رسید
پدرم را از کجا می شناختی حافظ جان!