مثل یک بچه گربه توی بغلت می خوابد. آنقدر با مزه است که دلت میخواهد مدام فشارش بدهی. و مدام فشارش میدهی. در جواب، با زوری که ندارد محکم تو را می چسبد و رها می کند. همان بوی همیشگی بچه ها را می دهد. شیطان و پر سروصدا و تقریبن بی ادب است. حرفهای بزرگانه و خاله زنکی هم زیاد میزند و پدر و مادرش کیف می کنند و می گذارند پای عقلش. من امّا نمی پسندم. ۲ تا شخصیت دارد. یکی وقتی کنار من است، یکی وقتی کنار بقیه. عاشق این است که به من کمک کند و مثل جوجه ها که دنبال مادرشان راه می افتند، هر جای خانه که می روم دنبالم می آید. هفتهء آینده که خانه شان حاضر بشود و با پدر و مادرش از پیش ما بروند، شاید دلم تنگ بشود. شاید هم نشود. آرامش چیز خوبی است آخر. می رود تا باقی کودکی اش را هم زود بزرگ بشود و حرفهای گنده گنده بزند و ناخن هایش را بجود.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۲ سال پیش برایش نوشته بودم:
شما به کارتان برسید
دعوا مرافعهء شما کاری به ما ندارد
ما خودمان با ارژنگمان پشت در ایستاده ایم
و آرام گریه مان را می کنیم
پدر و مادر عزیز !
+ نوشته شده در Mon 5 Oct 2009 ساعت 2:37 توسط گندم
آبتون نبود، دونتون نبود، چایی و قلیونتون نبود !