تو نمی روی

در بوی باران شب آذز مانده ای

در چای پشت چای شب بهمن مانده ای

در کلنجار من برای یک سلول از تو

در وقتی گفتم بگو بمانم و سکوت

در دروغ

هبوط 

در نهایت حرف من با تو که توبه کن،

در از خیر عشق گذشتم آدم باش،

در دستت را بده دوستت باشم و خلاص،

در اجابتی که نکردی که نکردی که نکردی

مانده ای

نمان مانند ما برو

برو مانند ما نمان