به گلناز 

 

رفيق، بساط مهرباني و مهر برچيدند
هر آنچه نشانده بودي به بكر، برچيدند

تمام گفت و نگفتمان به روي دل حك بود
به سودا به تيغ نبّراي خويش، برچيدند

كه سيب و سنبل و سبزه نماندني اند اما
به سنگ نوشته نيز رحم نكردند، برچيدند

باغ و بهاران ما تو بودي و تو خواهي ماند
اگر چه حرمت همسايگي باغ، برچيدند

قسم كه گر ياد نگاه تو باشد به ميان
نبينم مودّتي را كه به كبر برچيدند

به خاكِ تو تا نرويد ياسِ آرمانِ واپسين
نيايد يأس به بسترِ چشم تري كه برچيدند

تو را سخت دلتنگم و رو و موي تو را
و همچنين هواي باغهاي همسايه را كه برچيدند