پیشانی ام را که می بوسی جابجا می شوم٬ پیکاسویی می شوم٬ پیش آیینه مرا ببوس

لبهام سر از شانه هام در می آورند

خودم سر از یک جای دور

لوله لوله موهام می پیچند دور کمر

شاهکاری می شوم به دیواری که نمیدانی اش

و سالها زیباترم می کنند

مست تر

گفته بودمت درد نشانهء شکفتن است

نگفته بودم؟!




دلم میخواد بیدار شم تو یه اتفاق. شبیه اون اتفاق. درست وسطاش باشه که من بیدار شم توش. به همون اندازه منقلب باشم. تبدار! سرخوش. ولی واقعی باشه. خود اتفاقه خواب نباشه. خود اتفاقه و هر چه در اوست خیالی نباشه. خواب نباشه. سراب نباشه ... 



عید آمد و ما لختیم.

یعنی فی الواقع هیچ لباسی اندازه مان نیست ...



بوسه های مداوم٬ دوستت دارم های بی وقفه. در رابطه ای بیمار که هنوز دوران نقاهتش را نگذرانده کدام معنی را می دهند؟ پاکی یا ناپاکی؟ آسودگی یا عذاب وجدان؟ 

اندازهء مادربزرگ درگذشته ام آسوده ام. به قول اینها it's a win-win situation

دنیا منتظر من است برای در نوردیدن٬ کارهای مهمی که جا مانده اند تا به امروز. آرزوهای بزرگم. حتی فکرش قلبم را قیلی ویلی می دهد. یا ناپاکی استفراغ می کنم تا لاشخوری که ۴ سال منتظر نشسته و بالای سرمان می چرخد٬ نوش جان کند. 

یا پاکی و درستی اش٬ عاشقش شدن را دوباره ممکن می کند.

می گوید مگر قول ندادی فکرهای بد را راه ندهی٬ که همیشه باعث دردسرند؟

می خندم. یک پاتیل آلوچه می آورم و بر سرش مسابقه شروع میشود. او بیشترش را می خورد. 

و البته که حالا حال خوبی ندارد...



شهر امن و امان است اما

شهرداری همهء سیمهای هوایی را تار و مار کرده

تصورش را بکن

کلاغها آسمان شهر را دائما دور می زنند

به دنبال سیمی٬ طناب رختی٬ هره ای٬ برای تکیه زدن به گزاف

گنجشکها بی هیچ کلامی از اینجا رفته اند

به علتی که هیچ کس نمی داند

جز شهردار

که لام تا کام مصاحبه نمی کند 

اما شنیده ها حاکی از آنست که بی وقفه

دائما

اشک

می ریزد



یک کافه و چهار پنج زن که سیگار دود می کنند

گاهی کفش های فیک را مسخره می کنند - جواهرات فیک جایز است -

گاهی از شوهرهای زنهای دیگر می گویند.

به زنهای محله های بد تهرانم می مانند

که اخبار صد تا یک غاز می گردانند و دم در خانه هایشان سبزی پاک می کنند دور هم

...

ناگهان سر از قهوه های تلخ بر میدارند

چونان که هنگام نماز رسیده باشد.

گارسون را صدا می زنند

و لبخندهای فیک  گوش تا گوش کشیده می شوند

کلیک!

- یکی دیگر لطفا

کلیک!

-دو تا دیگر لطفا

کلیک! ... کلیک!

و فیک ترین عکس از کافه خارج می شود

همراه با زنهایی که به شدت از کفشهای فیک دوری می کنند



داستانم تمام شد. انگار بچه ای را با درد بسیار زاییده باشی. انگار رسالتم تمام شده باشد.

برای چاپش دودل ام که کجا باشد. کی باشد. فمینیست های معتدل را دوست دارم. آدم چطور می تواند کمک کسی را جبران کند٬ آنطور که شایسته است؟ 

فکر می کنم پیدایش می کنم چطور. خوشحالم...



می گفت خیلی تو خانمی. من اگر بودم این یک ملاقه خون و دوپاره استخوان را که به پایین تنهء زرافه می ماند٬ حتما چنین و چنان (کارهایی که از عهده ام می آید) می کردم. گفتم چشم (جای خاله ام دوستش دارم) سر وقتش اگر لازم شد می کنیم. گوشی را که گذاشتم دیدم حدود ۵ دقیقه یا بیشتر راجع به یک هرزه با یک خانم محترم که جز عشق و شمعدانی و و محبوبهء شب و روزمره های شیرین صحبتی نمی کرده ایم٬ حرف زده ایم. 

حرف دالای لاما یادم آمد که گفته بود اگر فکر می کنی چیزی کوچک یا پشیز است٬ سعی کن یک شب را با یک مگس بخوابی. بخواهی نخواهی همان پشیز دمار از روزگارت تا صبح در می آورد.

حقیقتها وجود دارند. منکرشان نباید شد. من که نمی شوم. می پذیرم. دلم بخواهد رد می شوم. دلم بخواهد می ایستم و پاسخ نمک بحرامی را می دهم. ابایی از گفتنش برای هرکه نداند و بپرسد نخواهم داشت اما دیگر جز در مورد عشق و شمعدانی و محبوبهء شب با دوستی که می داند٬ نخواهم گفت. 

مردم مهربانند و زندگی زیباست. بی شک شوهر آن خانم که مثل عمو دوستش دارم هم دلش می خواهد اینگونه باشم٬ وگرنه میان حرف ما هی داد نمی زد که  "دخترم کی می آیی خوراک لوبیای مخصوصم را برایت درست کنم؟"



یک سگ بزرگ٬ خانه ای در محله ای آرام - حتما جایی باشد که آدمهای متعلق به طبقهء متوسط زندگی می کنند، ترجیحا نزدیک دانشگاهم- ٬ یک بچه با ژنهای خوب٬ حداقل ۲۰ سال دیگر فرصت با پدر و مادرم ـ گرچه دور باشند ...

برای خوشبختی کفایت می کند. 


حافظ گفت:

بیا که رایت منصور پادشاه رسید

نوید فتح و بشارت بمهر و ماه رسید

جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت

کمال عدل به فریاد داداخواه رسید


پدرم را از کجا می شناختی حافظ جان!



مهم نیست که از کی آشناست

قصه ام با لاله هات

لاله هام با لالایی ات.

هزار شب که بخوابیم

هزار سال خستگی که بمیرد

صبح علی الطلوع ... روز هزار و یکم

زندگی سلام می کند

عشق من



.

پتیاره بانو امروز تصمیم گرفت بر خلاف عادت سابقش با آی-دی خودش و بلاک نکرده٬ زنگی به من -و نه به آنی که قلپ قلپ از باسنش می خورده٬ یا شاید هنوز هم می خورد٬- بزند. والا! ما که دیگر قسم به سر کسی نمی خوریم هر چقدر هم خودشان بگویند پیغمبرند. بگذریم. 

بخت خوب یا بد ما ندیدیم و میس کال شد. یکی دو ساعت بعد٬ از خانه گرفتمش. گفتم شاید حالا که با اسم و رسم تلفن کرده کاری دارد٬ مثلا می خواهد عذر خواهی کند از مزاحمتهای تلفنی اش یا از فحشی که در وبلاگم نوشته یا اصلا شاید طفلکی می خواهد برویم قهوه یا اصلا هرچه. گرفتمش. پیه بی چاک و دهنی اش البته چون قبلا به تنم مالیده شده بود٬ اینبار رکوردر را روشن کردم. چه خوب هم شد روشن کردم. همینجور که مزخرف می گفت وسطهاش هم می گفت "پاتو از زندگی من بکش بیرون" ما که هر چه نگاه کردیم پای خودمان را وسط زندگی محترمانهء ایشان ندیدیم ولی بر عکسش٬ تا دلتان بخواهد! گفت یکی به خانهء ما زنگ زده و این جریان را گفته٬ چرا؟ گفتم نمیدانم دختر جان٬ من دوستان زیادی دارم٬ شاید یکیشان صلاح دانسته  بعد از مدتها شل کن سفت کن و مزاحمت٬ با خانوادهء شما سخنی داشته باشد. اشتباه هم کرده. البته در دلم گفتم. چون تو هم فرزند همانهایی. راه دوری نرفته ای. نشان به آن نشان که باز عربده کشی می کنی. البته اینها را به او نگفتم. فقط گفتم آخرین بارت باشد مزاحم زندگی ما می شوی... خودمانیم ولی٬ با این پشتکاری که من دیدم در این زنک٬ مانده ام ما چطور هنوز ۹ طلاقه نشده ایم. شب ولنتاین است. ما بیرون نرفته ایم و شام خانگی می خوریم. و فکر می کنیم به این همه دردسر و اتفاق و قیل و قال اضافه. او می گوید پا روی دم سگ هار نباید گذاشت. من می گویم اتفاقا مخالفم. دلایلش زیاد است. یکی ش اینکه انصاف نیست در جرگهء حیوانات اهلی خانگی حساب بیاید. او نگاهم می کند. من خوابم گرفته. شاید شب عشاق خارجی را زود خوابیدیم. عیبی ندارد. زندگی چیزی نیست که سر طاقچهء هیچ واقعه ای از یاد من یکی برود.


پایان

.

یک فرشته نشسته روی شانهء چپم. یکی روی سمت راستی. یکی یکدانه روی سینه ها...

 کوچولوترین شان خوابیده روی نافم و نگینم را دوست ندارد. میگوید سنگ تو زمرد است.

یکی هم هست حوالی زنانگی ام ٬ و چند ده تای دیگر که تا ساقهایم لباس شده اند. بالهایشان دائما بهم گیر میکند و دعوایشان میشود. یک دعوای فرشته وار البته. از دعوای شاپرکها ملوس تر.

بی لباس نبوده ام هرگز. حتی هنگام عشق بازی. آخر فرشته های زیادی روی تنم بال بال می زنند و بالهایشان به هم گیر می کند. به جز کوچکنرینشان که همیشه روی نافم خوابیده و میگوید سنگ من زمرد است و با یک تکان پرت می شود از تنم پایین. 

از همان پایین انگار که دکان جواهر فروشی داشته باشد و یا دنیا قرار باشد به آخر برسد اگر نگوید٬ داد می زند "هی! سنگ تو زمرد است"

البته هیچ کس جز من نمی شنود. هیچ کس فرشته ها را نمی بیند و هیچ کس نمی فهمد که من برهنه نیستم.


می گوید با زنک که می خوابیده تا خانه دلپیچه و اسهال می گرفته. در دستشویی منزل بالا می آورده. متعاقبا همیشه شربت لیموی خنک با چند دقیقه بغل سفت تقاضا می کرد. یادش بخیر! چه خاطرات دل انگیزی را باید علت العللش را بدانیم. 


آرام می خواهدم و زن.

بی رحم یا مهربان می گوید برقص٬ بتاز٬ برو٬ بگیر٬ بمان٬ یار تویی ... می گویدم غار منم.


اگرش دستانی بود مردانه

سینه ای برای خراشیدن

شعر را اگر گردنی بود برای بوسیدن

پدر فرزندانم می‌توانست بود 

بی گمان 


دوستانی بهتر از آب روان. درست می گوید سهراب. از کجا آمده اند؟! زمینی نیستند شاید. 

از کمایی دیرینه چشمهایت را باز کرده باشی انگار. وسط یک مهمانی شلوغ. نازت می کنند دائم. چند وقت ناشناخته گذاشته بوده ای خودت را برای خودت؟ آدمها را؟

 آدم بدها چه بی نقاب شده اند. می بینی شان گاهی. سری٬ دستی تکانی می دهی لبخند می زنی و رد می شوی. خوب است اینطور. خاله زنک ها را هم. خصوصی تولدت را تبریک می گویند٬ خصوصی بد و بیراه می گویند به این و آنی که چشم دیدنت را ندارند٬ خصوصی همهء حق ها را نثارت می کنند٬ خصوصی قربان صدقه ات می روند. دوست می خواهند فقط آخر. دنبال تو هم همین ها را می گویند لابد. دوستان زیاد می خواهند شاید. به هر قیمتی. پایه می خواهند یعنی. عمومی شیوهء آبهای روان است. شیوهء یک چهره ها... چرا چشم دیدنم را نداشته باشد راستی کسی؟ به کدام حق؟ دزد٬ چشم دیدن قافله را ندارد؟ از کی تا بحال؟! همه چیز خنده دار است این روزها. به جز ممه های گلشیفته و باقی اخبار. که گریه دار است.

هوا سرد است. می خواهم آش درست کنم و شله زرد. درست مثل یک زن مطبخی قدیمی. کرسی را هم شاید بساطش را پهن کنم. می چسبد. حافظ بخوانیم و بیدل و سهراب. با صدای بسکتبال در بک گراند صد البته. با دوستان نزدیک و یاد دوستان دور ...



چشمی که نظر نگه ندارد      بس فتنـه که بـا سر دل آرد

گویـند برو زپیـش جورش      من می روم او نمـی گذارد!



۳۸ ساله شدم. چند مدت گذشته یا دروغی کثیف و بزرگ بوده سراسر یا اشتباهی مبتذل. من دومی را باور کرده ام. پدرم را که بسیار دوست دارم سپاس. که قدرشناسی را و خوش باوری را با همهء ساده لوحانه بودنش٬ از نوجوانی تا به حال همراهم کرده. و مادر را. که عشق به خانواده را با همهء غیر ممکن بودنش گاهی٬ از او دارم. 


تاوانی اگر داشته باشد این که هستم٬ می دهم. عوض ولی نمی شوم. 


 

مادرم زحمتکش و مغرور است. زنی بسیار لایق که در جوانی بسیار زیبا و ظریف بود. موهای خوش پیچ و تاب بلندش فراموشم نمی شود. پدرم باگذشت و درستکار است. اصلا خود درستکاری ست. از کنسی بیزار است این مرد. بیـــــــزار. برادرها زلالند. زلال بهترین تعریفشان است. خواهرم. آهوی کوچکی که دائم قلبش تند تند می زند. می خواهم بگیرمش در آغوش و روزها سفت نگهش دارم. چه زنی بشود برای خانه اش نیمه اش را که پیدا کند!


سهراب کجایی که از خدایمان بگوییم با هم!؟ از کاشان که دوستش دارم! از خودت. که زلال بهترین تعریفت است. از خودم. 

خودم 

خودم ...


والا ما یک همشهری داشتیم که نمی‌دانم با سکرترش یا خدمتکارش یا کلفتش یا چه، یواشکی خلاصه بله. خانم هم تا خاکتوسری براه بوده و مرد را گهگاهی پنج دقیقه، پنج دقیقه از خانه اش دور میکرده، عاشق سینه چاک و آماده به هر گونه خدمت به آقا بوده. بعد همشهری ما یک روز پشیمان یا دلزده یا خسته یا نمی‌دانم چه میشود که خداحافظی می‌کند که تمام! چیتینگ است دیگر، یک روز شروع میشود یک روز هم تمام میشود. پیوند الهی که نیست. خانم هم فحش جدّ و آباد را می‌کشد به همشهری ما -و به همسر همشهری ما- که او بی‌ همه چیزی بیش نیست و بی‌ ناموستر از او خودش است، به همسر همشهری ما میگوید برو قدر خودت را بدان که این مرد زن باره حمّالی بیش نیست و چشمش دنبال همهٔ زنهای شهر است. (و این بود عشق آن زنک به همشهری ما)

از آنطرف همشهری ما از آن روز تا به امروز از خانواده‌اش طلب مغفرت می‌کند که به پیر و پیغمبر من عاشق شما هستم، محبّتتان (بخوانید خایه مالی‌ تان) به اندازهٔ  کافی‌ (بخوانید به اندازهٔ زنهایی که میخواهند آدم را بلند کنند) نبود، سر خوردم آنطرفی. ببخشید. می‌خواستم تمامش کنم، تهدیدم میکرد.  (و این هم بود عشق همشهری ما به اهل منزل اش)


حالا به آن زن چه بگوید آدم!؟ فیلم آبگوشتی ایرانی‌ که بازی نمیکنی‌. لابد به همشهری ما با لهجه فروزانی گفته بودی "اگه مردم بشی‌ میام توی کارتن باهات زندگی‌ می‌کنم". اینجاست که می‌گویند کسی‌ که صادقانه میگوید سکس شرف دارد به آنکه جاکشانه میگوید عشق.

به آن مرد چه بگوید آدم!؟ خوب بگو بعد از سالها زندگی‌، یک پایین تنهٔ جدید آسان پیدا شد ما هم رفتیم دیگر. تقیه نکردیم. بحث محبت را چرا پیش میکشی؟ زن آدم زن آدم است دیگر، گاهی قر میزند، ایراد می‌گیرد، خسته میشود، همیشه که نمی‌تواند با پدر سوختگی سرت را بگذارد جای سر شاه "موقتاً" .

 همشهری ما آدم خوبی‌ ‌ست البته. پدرم که از جوانهای قدیم است٬ میگوید.


پایان


چقدر از حوض آبی خانهء ‍پدر بزرگت می گویی ؟

از آت آشغالهای مرموز داخل زیر زمین ؟

از شکلاتهای شیری با عکس گاو ؟ پیشکشی مادر بزرگ

از ماچهای صدادار ِ سه بار نه صد بار ؟

بوی پیراهن یوسف ؟


بفهم!


نه مادر  جوان و باریک می شود و خرامان و لونـــــــد

نه جوجه زردهایی که گربه خورد و زار زدی زنده می شوند 

نه تو آن قدّیسهء کوچک مورچه باز بی خبر




می آیی برای دل خودت در جایی که فقط خودت می دانی وجود دارد و یکی دو تا دوست خوبت، چیزکی بنویسی. جایی که کسی نمی خواندش. میبینی در کامنت دانی ات که به تازگی بازش کرده ای یک نفر که اسمش را گذاشته دشمن، اسمت را صدا کرده٬ یک جون هم بهش چسبانده وگفته you suck

 میروی سروقت آمار گیر وبلاگت میبینی پیشتر ها هم یکی با آن آی پی مربوطه آمده٬ یکی از شعرهایی که در فیسبوکت گذاشته ای را گوگل سرچ کرده و سر از وبلاگت در آورده. با اینکه خودش و دوستان همکیشش را بسته ای در فیسبوک. لابد جاسوسان بیشتری دارد. خنده ات می گیرد از فلاکت و سیاه دلی بعضی آدمها و از مغز کوچکشان. خوب می دانی کیست. لحنش را، ادبیاتش را می شناسی. آی پی اش را سرچ می کنی با کمک دوستان این کاره ات و می رسی به همان فاحشهء مغزی و بدنی که آبسسد شده با زندگی ات. یاد عربده کشی ها و مزاحمت های بی شمارش می افتی. یاد معذرت خواهی اش می افتی که مدتها بعد یک روز دستت را یک جا چسبیده بود که من اشتباه کردم. ببخش. یادت می افتد که گفته بودی بگذار زمان بگذرد تا همه چیز فراموش شود. که گفته بودی اگر این طلب بخشش از دلت برآید و از ترس و ملاحظهء خیلی مسايل نباشد٬ روزی می آید و روی دل من هم می نشیند و گرنه "سیه روی شود هر که در او غش باشد"

خنده ات می گیرد که هنوز ایمان می آوری به هر که می گوید می خواهد تغییر کند. یادت می افتد که چطور خواسته بودی قانونا شکایت کنی یا به پدرش تلفن کنی ولی از خیرش گذشته بودی آخر موهای سفید داشت. می خندی. تلخ نیست اما این خنده. باطنش شادی ست. بگذار کسی تو را احمق فرض کند. یا کسی از اعتمادت سوء استفاده کند. تو اما همیشه برای حرف و سخنت ارزش قائل بوده ای.

فقط این سوال برایت پیش می آید که آخر

Why on earth do "I" suck?! from what I've heard, sucking is your line of specialty

 

پایان

سر راحت بر زمین گذاشتن را دوست دارم. من انسان خوبی هستم. برای این خوبی گاهی زحمت کشیده ام. گاهی بی زحمت خوب بوده ام. اینجا بلند می گویم که بر خودم مفتخرم. اینجا. که کسی نمی خواندش و کسی نمی شناسدم. شب بخیر. زندگی را دوست دارم.


کی از ستاره بارون چشماشو هم میذاره؟!


طاقت فرسوده گی ام هیچ نیست

در پی‌ ویران شدنی آنی‌ ام


یادم باشه ...


هر نقش را که دیدی , جنسش ز لامکان است

گرنقش رفت غم نیست , اصلش چو جاودان است

چون اصل چشمه باقی ست ، فرعش همیشه ساقی ست
چون هر دو بی زوالند ، از چه ترا فغان است !؟


رومی 


انگار نه انگار

دریا امشب زار نزد

موج روی موج آوار نشد

موج زیر موج فریاد نکرد

هزار هزار ماهی نمرد

ماه چشمش را نبست

ماه پشتش را نکرد

ماه بغضش را نخورد

 

اینجا امشب طوفان نبود

 

بزرگ نبودی

یا آسمانی.

تولّدم از دم لاهوتی لبهایت نبود 

نیافریده بودی ام

 

آفریده بودمت

 چون خدا

با دستهای خیالباف زمینی ام

 

پلکهایم را برده اند

تکه تکه 

پتیاره های این شهر عجیب

مارمولک ها  ...

هنوز هم زیر باران که بزند آسمان زیر باران می رقصم

به کوری چشم باد

رها

بی چسبیده باشم کلاه

 

بیخوابی

همهء پدرها می میرند. و مادرها هم. با کسی شوخی ندارم. حتّی با خدا. پدر من نخواهد مرد!  مادرم هم. حالا شب بخیر 

 

خداوندا مرا آن ده که آن به

سهو شب

در "نقطهء عشق"

نقطهء عطف آسمان شد.

انگار قصهء ماست !

به روز رسیده ام

 

گذشته را قدم می زنم

گاهی کوچکم

گاهی مثل بیشتر آدمها

معمولی.

قدم می زنم

تا قصّهء تو

می گذرم

و می نشینم

مقابل خودم

"خوی کرده"

دچار شرم حضور !