بازار مسگرها کجاست؟

ور افتاده اند. هیچ کجا.

صدا صدای جوخهء اعدام است که همیشه یک نفر میانشان خیال می کند تفنگش خالی ست

همیشه چند نفر با وجدان نیمه آسوده شلیک می کنند 

همیشه چند نفر با وجدان نیمه آسوده به خانه بر می گردند

همیشه چند نفر با وجدان آسوده باور کرده اند قصه را که یک نفر میانشان هست با تفنگ خالی

دنیا روی روایاتی هولناک می گردد

ساعت خواب زورکی٬ برادر



هنوز گرگ و میش بود و پرچمهای خرچنگ قورباغه غوغا گرفت

چه کسی چاقو را از دست دیوانه دزدید و ندوید؟ 

پتو و پیژامه و پرزیدنت با هم به صحنه آمده اند تا ما نخندیم

چه کسی هست که نپذیرد که هر اتاق مهمی دیواری دارد که موشی دارد و گوشی؟

صورت سیاست صامت است.

دستانش اما

 زیر میز می لرزند