چشمی که نظر نگه ندارد      بس فتنـه که بـا سر دل آرد

گویـند برو زپیـش جورش      من می روم او نمـی گذارد!



۳۸ ساله شدم. چند مدت گذشته یا دروغی کثیف و بزرگ بوده سراسر یا اشتباهی مبتذل. من دومی را باور کرده ام. پدرم را که بسیار دوست دارم سپاس. که قدرشناسی را و خوش باوری را با همهء ساده لوحانه بودنش٬ از نوجوانی تا به حال همراهم کرده. و مادر را. که عشق به خانواده را با همهء غیر ممکن بودنش گاهی٬ از او دارم. 


تاوانی اگر داشته باشد این که هستم٬ می دهم. عوض ولی نمی شوم. 


 

مادرم زحمتکش و مغرور است. زنی بسیار لایق که در جوانی بسیار زیبا و ظریف بود. موهای خوش پیچ و تاب بلندش فراموشم نمی شود. پدرم باگذشت و درستکار است. اصلا خود درستکاری ست. از کنسی بیزار است این مرد. بیـــــــزار. برادرها زلالند. زلال بهترین تعریفشان است. خواهرم. آهوی کوچکی که دائم قلبش تند تند می زند. می خواهم بگیرمش در آغوش و روزها سفت نگهش دارم. چه زنی بشود برای خانه اش نیمه اش را که پیدا کند!


سهراب کجایی که از خدایمان بگوییم با هم!؟ از کاشان که دوستش دارم! از خودت. که زلال بهترین تعریفت است. از خودم. 

خودم 

خودم ...