.
یک فرشته نشسته روی شانهء چپم. یکی روی سمت راستی. یکی یکدانه روی سینه ها...
کوچولوترین شان خوابیده روی نافم و نگینم را دوست ندارد. میگوید سنگ تو زمرد است.
یکی هم هست حوالی زنانگی ام ٬ و چند ده تای دیگر که تا ساقهایم لباس شده اند. بالهایشان دائما بهم گیر میکند و دعوایشان میشود. یک دعوای فرشته وار البته. از دعوای شاپرکها ملوس تر.
بی لباس نبوده ام هرگز. حتی هنگام عشق بازی. آخر فرشته های زیادی روی تنم بال بال می زنند و بالهایشان به هم گیر می کند. به جز کوچکنرینشان که همیشه روی نافم خوابیده و میگوید سنگ من زمرد است و با یک تکان پرت می شود از تنم پایین.
از همان پایین انگار که دکان جواهر فروشی داشته باشد و یا دنیا قرار باشد به آخر برسد اگر نگوید٬ داد می زند "هی! سنگ تو زمرد است"
البته هیچ کس جز من نمی شنود. هیچ کس فرشته ها را نمی بیند و هیچ کس نمی فهمد که من برهنه نیستم.
+ نوشته شده در Sat 11 Feb 2012 ساعت 3:0 توسط گندم
آبتون نبود، دونتون نبود، چایی و قلیونتون نبود !