می آیی برای دل خودت در جایی که فقط خودت می دانی وجود دارد و یکی دو تا دوست خوبت، چیزکی بنویسی. جایی که کسی نمی خواندش. میبینی در کامنت دانی ات که به تازگی بازش کرده ای یک نفر که اسمش را گذاشته دشمن، اسمت را صدا کرده٬ یک جون هم بهش چسبانده وگفته you suck

 میروی سروقت آمار گیر وبلاگت میبینی پیشتر ها هم یکی با آن آی پی مربوطه آمده٬ یکی از شعرهایی که در فیسبوکت گذاشته ای را گوگل سرچ کرده و سر از وبلاگت در آورده. با اینکه خودش و دوستان همکیشش را بسته ای در فیسبوک. لابد جاسوسان بیشتری دارد. خنده ات می گیرد از فلاکت و سیاه دلی بعضی آدمها و از مغز کوچکشان. خوب می دانی کیست. لحنش را، ادبیاتش را می شناسی. آی پی اش را سرچ می کنی با کمک دوستان این کاره ات و می رسی به همان فاحشهء مغزی و بدنی که آبسسد شده با زندگی ات. یاد عربده کشی ها و مزاحمت های بی شمارش می افتی. یاد معذرت خواهی اش می افتی که مدتها بعد یک روز دستت را یک جا چسبیده بود که من اشتباه کردم. ببخش. یادت می افتد که گفته بودی بگذار زمان بگذرد تا همه چیز فراموش شود. که گفته بودی اگر این طلب بخشش از دلت برآید و از ترس و ملاحظهء خیلی مسايل نباشد٬ روزی می آید و روی دل من هم می نشیند و گرنه "سیه روی شود هر که در او غش باشد"

خنده ات می گیرد که هنوز ایمان می آوری به هر که می گوید می خواهد تغییر کند. یادت می افتد که چطور خواسته بودی قانونا شکایت کنی یا به پدرش تلفن کنی ولی از خیرش گذشته بودی آخر موهای سفید داشت. می خندی. تلخ نیست اما این خنده. باطنش شادی ست. بگذار کسی تو را احمق فرض کند. یا کسی از اعتمادت سوء استفاده کند. تو اما همیشه برای حرف و سخنت ارزش قائل بوده ای.

فقط این سوال برایت پیش می آید که آخر

Why on earth do "I" suck?! from what I've heard, sucking is your line of specialty

 

پایان