ما را به سخت جانی خود هرگز این گمان نبود

مرا به حال خود ای عشق بيش ازين مگذار
که بی غمی يکی از اهل روزگارم کرد

 

دهم دیماه  ۱۳۸۸ - اولین بعد از ظهر ۳۶ سالگی ام

 

عکس یک خیال به بسترت

عاقل باش رفیق!

کاش بدانی

به ظنّ هزاران رود شبها

ماه یار می شود

 

چیزهایی هست

برای

هرگز از آنها نگفتن

برای  هرگز نتوان که از آنها گفتن

برای

هرگز نتوان چنان که بود از آنها گفتن.

مثل ِ

انفرادی

مثل آن هنگام که ایمانی بر باد می رود

مثل تو

مثل لحظهء پژمردن یک ملّت

مثل خفقان خُم

و شوق انگورهای سرکوب شده

آندم که شراب می شوند 

 

مثل یک بچه گربه توی بغلت می خوابد. آنقدر با مزه است که دلت میخواهد مدام فشارش بدهی. و مدام فشارش میدهی. در جواب، با زوری که ندارد محکم تو را می چسبد و رها می کند. همان بوی همیشگی بچه ها را می دهد. شیطان و پر سروصدا و تقریبن بی ادب است. حرفهای بزرگانه و خاله زنکی هم زیاد میزند و پدر و مادرش کیف می کنند و می گذارند پای عقلش. من امّا نمی پسندم. ۲ تا شخصیت دارد. یکی وقتی کنار من است، یکی وقتی کنار بقیه. عاشق این است که به من کمک کند و مثل جوجه ها که دنبال مادرشان راه می افتند، هر جای خانه که می روم دنبالم می آید. هفتهء آینده که خانه شان حاضر بشود و با پدر و مادرش از پیش ما بروند، شاید دلم تنگ بشود. شاید هم نشود. آرامش چیز خوبی است آخر. می رود تا باقی کودکی اش را هم زود بزرگ بشود و حرفهای گنده گنده بزند و ناخن هایش را بجود.

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۲ سال پیش برایش نوشته بودم:

شما به کارتان برسید

دعوا مرافعهء شما کاری به ما ندارد

ما خودمان با ارژنگمان پشت در ایستاده ایم

و آرام گریه مان را می کنیم

پدر و مادر عزیز !

 

یعنی شد من یک چیزی بگویم و گوش شیطان در آن لحظه کر باشد؟! درس عبرت هم که نمی شود.  مثلن لال می شدم اگر دیروز به زبان نمی آوردم که "پس آلرژی شهریور من کجاست امسال؟!"  نه نمی شدم. لابد باید سر در می آوردم که ماوراء الطبیعه هنوز با من کل کل همیشگی اش را دارد یا نه. دارد! بی پدر.

فردا پدر می رود ... دلتنگم.

 

چه خنده دار است وقتی چند آدم چندچهرهء ناظریف را از روزگارت حذف کرده باشی و بعد بشنوی آن آدمها که به واسطهء تو همدیگر را شناخته اند و تا پیشتر حال و حوصلهء هم را نداشته اند، حالا عیاق  شده اند و برای هم پپسی باز می کنند. با خودت فکر می کنی چه خوب است که دیگر میانشان نیستی و چه خوب است که برای وصل کردن آمده ای، حتی هنگام نبودنت.

  

.

هنوز زیبایی

هنوز همخوابهء هوسبازترین مردانی

و هر صبح با هزار هزار کودک مرده بیدار میشوی

بی انگار که

زنی تمام دنیا را به شهادت گرفت بر تباهی ات

از دو پنجرهء مورب

تهران من!

                            

.

همیشه بودی و امید بود و همیشه می گفتم 

که "بی وطنی سرآغاز جهان وطنی ست"

 

امید می رود و تو می سوزی و به اشک می گویم

کجا جهان وطنی چاره ساز بی وطنی ست !؟

 

نترسیم /نترسیم ...

ما همه با هم هستیم

امّا

جدا جدا تیر می خوریم

آنور آبی ها !

اجازه هست بترسیم ؟!

 

نامهایشان را در فیسبوک عوض کرده بودند...و مقابل پارلمان اونتاریو فریاد میزدند "نترسیم..."              

چشمم سیاهی می رود

ناگهان

لبم به سپیدی

شعرها و رنگها و گلدان نرگس و سکوت خدا و خلوت رها و ساقهای نازکم

می لرزند

آه !

انگار

"بوی آدمیزاد می آید"

 

برآیند حذف و انتشار

ویرایش بود به ناچار ...

تو حالا یک داستان کوتاه ساده ای

مناسب تمام گروههای سنّی

از زبان زنی نه چندان بی پیرایه !

 

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

"بادهء شبگیر"

"غم اغیار"

"کافر عشق"

 

این بود سه خط هایکوی سرگذشت ما

"و آن خط سوّم"

تویی !

 

 نه از عشق مدهوشم

نه از کینه می جوشم

حالا  دوستت دارم  فقط 

مثل چای

و یا !

قهوهء صبحانه ام

 

می جنگید 

و سلول به سلول کشته می شد

تا مرز هوشیاری و جنون را  باخته بود

حریف کوچکی نیست آرزو !

و بی شک

از دست رفته بود دلم

کودتای کاری قرصها اگر نبود 

 

به هر رنگی شدی همان شدم

چه هارمونی رقّت آوری !

خودم شدم

چه کنتراست سُخره آمیزی

بوم بیم و امید را گذاشته ام دیگر !

ما به شاهکار  نمی نشستیم 

 

لپ تاپ

آخرین چراغ را خاموش می کنم

رفیق کوچک ام را روشن

حالا میان کهکشان راه قیری اتاقم

تنها همانست که می تابد

می گردم  و  می خوانم  و  می بندم  و

می خندم 

دنیا ؟    که خراب است

تو ؟    که لابلای خواب نازی لابد 

شعرها که خیالند

خودم هم خوبم

" تو امّا

باور نکن "

 

.

" قسم به فریاد آخر "

 دلم تنگ شب هایی ست

زیاد گریه کرده ام از صبح

" ارتش بگو جواب گل گلوله ‌است؟! "

" صبح آرزو دمیده از کرانه ها ؟! "

مادران سرزمینم

جنازهء پسر عیدانه می گیرند

پسرانش

نه! مرده پسرانش٬

نعش به اشک خفتهء مادر.

پدران بکارت بغض مغرورشان را مقابل جلاد به باد گریه می دهند

"خون    و     مرگ     و      عصیان".

 ارتش بگو جواب گل گلوله نیست !

" فردا که بهار آید صد لاله به بار آید "

دلم تنگ تو٬  دلم تنگ شب هایی ست

آمده بودم

آمده بودم

شعر عاشقانه بنویسم

شعار شد !

دردهای بزرگ شعر نمی شوند ...

دردهای بزرگ

" به اشک لرزان مادر " !

شعر

نمی شوند

 

 به امیدرضا میرصیافی                                       

بهوش باش که هنگام باد استغنا / هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند

آرشیوت را پر کن

خوانده و نخوانده

سنگین و سبک

برای روزهای مبادا

غروبهای ملال انگیز.

نگو خدا یکی  دوست یکی  عشق یکی  دوست یکی  دوست یکی  خدا یکی ...

مردم دار باش

دخترم  !

"تا کامروا باشی"

  

کای بی خبران راه نه آنست و نه این

خستگی 

و مرغان مهاجر مبهوت ...

غربت و سرما 

سرما و تباهی

تباهی

تباهی

.

اعتماد بر غریزه چربیده بود !

ایمان بر چشمان تیز.

مرگ به سردسته می خندید به تحسین

عملیات انتحاری

به پایان رسیده بود !

 

رود

می رفتم

تا باز نگردم

لحظه ای بمانی مردابی به چشم این جماعت سنگ

دیوانه وار می گذشتم ! 

مهم نبود نبود نبود که دلم گرفته بود

اندکی بعد 

دریا می شدم !

  

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب/کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

"این نیز"

نه !

بزرگوارانه دروغ نخواهم بافت دیگر

 

این نیز

 نمی گذرد !

 

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست                                                                  

تو از زیر گذشتی

من از رو

بزرگراه رگ به رگ شد ... آه کشید !

شب نمایشی که دوستش داشتیم

دو صندلی خالی مانده بود

کنار هم .

تو تب کرده بودی

من خواب مانده بودم

 امروز هم

از پارک در آمدی

راننده ای خوشحال پرید جای تو

روبروی شهر کتاب

پشت سر نگاهت

آن من بودم !

...

چند بار دیگر تو را نیافته ام ؟!

چند بار دیگر مرا نیافته ای ؟!

نمی دانم !

 

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را / کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

عذاب می کشید

وجدان نگاهم  

همیشه از پرده های زخیم گهگاه بسته.

به گمانم بود

به نور خیانت می کنم

به دوست خیانت می کنم

به پنجره ای که

چه دیر دانستم

به هم می فروشد

رازهای خانه و کوچه را

 

سر سازش ندارد خواب

می گریزد از خیال خسته ام با بغض

شب انگار نمی گذرد

سال انگار نو نمی شود

گرنیکا می فشارد گلویم را

پر از تصویرم !

تکه پاره های کودکان غزه و

ناله های مدفون زیر آوارهای بم  - ۵ سال گذشت -

طناب دار ... بهنود !

آه اگر تهران زلزله بیاید !

... 

...

او  خرناسه می کشد.

مثل هر شب تکانش نمی دهم

بیدارش نمی کنم

و گوش می سپارم

تا صبح

به صدای زندگی

 

KLM 645

بالای سرت که می رسم

نگاهت که می کنم

هزار هزار ستاره‌ء رقصان در قلب کوچه هایت چشمک می زنند .

وقتی می نشینم

تمام کوچه ها ناگهان شهید می شوند

تهران من !

 

دوستی گفت "پرنده باش  رهاتر از باد  تازه تر از باران"                              

پرنده ام

رهاتر از باد

تازه تر از باران

بی آشیانه

بی جوجه های گرسنه جیرجیر کنان

گاه مینشینم روی بند رخت سادهء خانه ای

گاه روی سیمهای ۲۲۰ ولت.

از فصلها فقط پاییز را دوست ندارم

از زندگی نمی ترسم

از مرگ هم

از لحظهء قبل مرگ

چرا .

 گاهی قلبم تندتند می زند

 گاهی که سر به سر گربه ای گذاشته باشم و فرار کرده باشم.

مثل قلب گنجشک -بقول مادربزرگ-

آه مادربزرگ٬ مادربزرگ !

...

بیشتر با خودم حرف می زنم

پیش ترها با پرندهء مهاجری.

نوازش باد را دوست دارم

همدردی باران را هم.

پرنده ام

بی آشیانه

بی جوجه های ناز گرسنه جیرجیر کنان

رهاتر از باد ...

  

حال جرثقیلی را دارم

که دوباره دستور اعدام گرفته !

کار من ساختن است

رهایم کن

رهایم کن

رهایم کن !

میروم امّا

دیگر هیچ احساس کودکانهء پا به بلوغ گذاشتهء بیگناهی را نمی کُشم !

عشق من !

خاک تو سرکوب می کند

هرچه جز بچه گربه های بلاتکلیف ملوس را.

من از جنس کبوترهای جلد خانگی ام

یا سرودهای داغ انقلابی

که امن و با شکوه می خواهندت !

با آنهمه مین و سیم خاردار و قحطی و خفقان

با آنکه دستهایت خانهء دستهایم نشد

بدان که دوستت داشتم

دوستت داشتم

" چون نان و نمک " 

 

به غمت خو کرده ام

به سکوت عادت

کجاست پروای نخستین دوستت دارم ؟!

کی می شود پنبه شوند رشته های صبوریم

 به دیدار  ؟!

به خوابِ "بیشهء داغ تنت" هیچ می آید

شبنم ؟! 

هیچ آیا هیچ یادت هست ؟! 

راستی خواب مرا می بینی ؟

"راستی شعر مرا می خوانی ؟! "

 

"حاصل دریوزه" ام

تو بودی

میان سالهای سرگردانی،

سطرهای سیاه ...

 آبی ترین سراب !

کاش می دانستم

the page I was looking for

! did not exist

  

آدمهای زیادی را می شناسم

آدمهای بیمار، آدمهای بزرگ، آدمهای کوچک، آدمهای دو چهره، آدمهای صد چهره

آدمهایی که مثل بارباپاپا عوض می شوند

آدمهای مثل آب چشمه زلال ...

مردهایی را میشناسم که با زنی میرسند و  پخته می شوند

مردهایی را می شناسم که به زنها  که  می رسند حقیر میشوند

زنهایی را میشناسم که مادگی شان را به اطراف تنشان آویخته اند

و زنهایی که زنانگی باشکوهشان تنها در خلوتی ناب فوران می کند

دختر کوچولویی را می شناسم که اینجا نشسته، چشمهایش را محکم بسته

و آرزو می کند اسم تمام رئیس جمهورها از یاد ببرد

اخبار را نخواند

مثل آنوقت ها برای رفته گر کوچه شان درخت پول بکارد

به عروسکش اعتماد کند

و هنوز از قصهء بارباپاپا

شاااااخ در بیاورد 

 

 ...