از کمایی دیرینه چشمهایت را باز کرده باشی انگار. وسط یک مهمانی شلوغ. نازت می کنند دائم. چند وقت ناشناخته گذاشته بوده ای خودت را برای خودت؟ آدمها را؟
آدم بدها چه بی نقاب شده اند. می بینی شان گاهی. سری٬ دستی تکانی می دهی لبخند می زنی و رد می شوی. خوب است اینطور. خاله زنک ها را هم. خصوصی تولدت را تبریک می گویند٬ خصوصی بد و بیراه می گویند به این و آنی که چشم دیدنت را ندارند٬ خصوصی همهء حق ها را نثارت می کنند٬ خصوصی قربان صدقه ات می روند. دوست می خواهند فقط آخر. دنبال تو هم همین ها را می گویند لابد. دوستان زیاد می خواهند شاید. به هر قیمتی. پایه می خواهند یعنی. عمومی شیوهء آبهای روان است. شیوهء یک چهره ها... چرا چشم دیدنم را نداشته باشد راستی کسی؟ به کدام حق؟ دزد٬ چشم دیدن قافله را ندارد؟ از کی تا بحال؟! همه چیز خنده دار است این روزها. به جز ممه های گلشیفته و باقی اخبار. که گریه دار است.
هوا سرد است. می خواهم آش درست کنم و شله زرد. درست مثل یک زن مطبخی قدیمی. کرسی را هم شاید بساطش را پهن کنم. می چسبد. حافظ بخوانیم و بیدل و سهراب. با صدای بسکتبال در بک گراند صد البته. با دوستان نزدیک و یاد دوستان دور ...
آبتون نبود، دونتون نبود، چایی و قلیونتون نبود !