چشمی که نظر نگه ندارد      بس فتنـه که بـا سر دل آرد

گویـند برو زپیـش جورش      من می روم او نمـی گذارد!



۳۸ ساله شدم. چند مدت گذشته یا دروغی کثیف و بزرگ بوده سراسر یا اشتباهی مبتذل. من دومی را باور کرده ام. پدرم را که بسیار دوست دارم سپاس. که قدرشناسی را و خوش باوری را با همهء ساده لوحانه بودنش٬ از نوجوانی تا به حال همراهم کرده. و مادر را. که عشق به خانواده را با همهء غیر ممکن بودنش گاهی٬ از او دارم. 


تاوانی اگر داشته باشد این که هستم٬ می دهم. عوض ولی نمی شوم.