می گفت خیلی تو خانمی. من اگر بودم این یک ملاقه خون و دوپاره استخوان را که به پایین تنهء زرافه می ماند٬ حتما چنین و چنان (کارهایی که از عهده ام می آید) می کردم. گفتم چشم (جای خاله ام دوستش دارم) سر وقتش اگر لازم شد می کنیم. گوشی را که گذاشتم دیدم حدود ۵ دقیقه یا بیشتر راجع به یک هرزه با یک خانم محترم که جز عشق و شمعدانی و و محبوبهء شب و روزمره های شیرین صحبتی نمی کرده ایم٬ حرف زده ایم.
حرف دالای لاما یادم آمد که گفته بود اگر فکر می کنی چیزی کوچک یا پشیز است٬ سعی کن یک شب را با یک مگس بخوابی. بخواهی نخواهی همان پشیز دمار از روزگارت تا صبح در می آورد.
حقیقتها وجود دارند. منکرشان نباید شد. من که نمی شوم. می پذیرم. دلم بخواهد رد می شوم. دلم بخواهد می ایستم و پاسخ نمک بحرامی را می دهم. ابایی از گفتنش برای هرکه نداند و بپرسد نخواهم داشت اما دیگر جز در مورد عشق و شمعدانی و محبوبهء شب با دوستی که می داند٬ نخواهم گفت.
مردم مهربانند و زندگی زیباست. بی شک شوهر آن خانم که مثل عمو دوستش دارم هم دلش می خواهد اینگونه باشم٬ وگرنه میان حرف ما هی داد نمی زد که "دخترم کی می آیی خوراک لوبیای مخصوصم را برایت درست کنم؟"
آبتون نبود، دونتون نبود، چایی و قلیونتون نبود !