.
بخت خوب یا بد ما ندیدیم و میس کال شد. یکی دو ساعت بعد٬ از خانه گرفتمش. گفتم شاید حالا که با اسم و رسم تلفن کرده کاری دارد٬ مثلا می خواهد عذر خواهی کند از مزاحمتهای تلفنی اش یا از فحشی که در وبلاگم نوشته یا اصلا شاید طفلکی می خواهد برویم قهوه یا اصلا هرچه. گرفتمش. پیه بی چاک و دهنی اش البته چون قبلا به تنم مالیده شده بود٬ اینبار رکوردر را روشن کردم. چه خوب هم شد روشن کردم. همینجور که مزخرف می گفت وسطهاش هم می گفت "پاتو از زندگی من بکش بیرون" ما که هر چه نگاه کردیم پای خودمان را وسط زندگی محترمانهء ایشان ندیدیم ولی بر عکسش٬ تا دلتان بخواهد! گفت یکی به خانهء ما زنگ زده و این جریان را گفته٬ چرا؟ گفتم نمیدانم دختر جان٬ من دوستان زیادی دارم٬ شاید یکیشان صلاح دانسته بعد از مدتها شل کن سفت کن و مزاحمت٬ با خانوادهء شما سخنی داشته باشد. اشتباه هم کرده. البته در دلم گفتم. چون تو هم فرزند همانهایی. راه دوری نرفته ای. نشان به آن نشان که باز عربده کشی می کنی. البته اینها را به او نگفتم. فقط گفتم آخرین بارت باشد مزاحم زندگی ما می شوی... خودمانیم ولی٬ با این پشتکاری که من دیدم در این زنک٬ مانده ام ما چطور هنوز ۹ طلاقه نشده ایم. شب ولنتاین است. ما بیرون نرفته ایم و شام خانگی می خوریم. و فکر می کنیم به این همه دردسر و اتفاق و قیل و قال اضافه. او می گوید پا روی دم سگ هار نباید گذاشت. من می گویم اتفاقا مخالفم. دلایلش زیاد است. یکی ش اینکه انصاف نیست در جرگهء حیوانات اهلی خانگی حساب بیاید. او نگاهم می کند. من خوابم گرفته. شاید شب عشاق خارجی را زود خوابیدیم. عیبی ندارد. زندگی چیزی نیست که سر طاقچهء هیچ واقعه ای از یاد من یکی برود.
پایان
آبتون نبود، دونتون نبود، چایی و قلیونتون نبود !