بر آتش عشقت آب تدبیر ... چندان که زدیم باز ننشست

    چگونه بگذرم ؟!

از گناهی که تویی !

چگونه تاب می آوری

حوّایی را که منم !

 

 

 روز سعدی فرخنده ...                               

اندر خم کوچه ای

می شد

هفت شهر عشق را

سیاحت کنیم

تو اگر

پشت اولین خوان پرهیزگاریت

نمانده بودی

 

 

خر مراد را سواری

ولی

به گرد اسب خیالات وحشی ما هم

نمی رسی !

حالا هی بتاز

 

 

پسرعمو باهوش و زورش زیاد بود . محض رضای خدا در بازیهای بچگی یک بار نگذاشت ما صدر کاری باشیم. نقشه های شومی برایش می کشیدیم و  او خبر نداشت. بگذریم که از ترس اجرایشان نمی کردیم . حالا مردک بسیار آرامی شده ...

پیراهن ارغوانی حریرم را می پوشم

با کفشهای پاشنه بلند

موهایم را باز می کنم

گلدانها را پر از گلهای تازه

هندوانه را گل

چای را دم می کنم

شمع های خوشبو را روشن

لبخند می زنم

نه !  بی فایده است

شبیه یکرنگی مادرم ... نمی شوم !

 

 

-۱-

بغض دیرینهء کودکی مغرورم

و تو آن پدر سرسخت مرتجع.

گره از چشم و دل باردار کوچکم  نمی گشایی

نیمه شبی

به نوازشی

 

 

-۲-

دستهای تنهایت

وسوسهء سوختن و ماندن بود

بگو  به دستی سپردی شان !

می خواهم زندگی کنم

  

 ابی داره میخونه ...                  

دور خودم می چرخم

ماه هاست ... 

در مدار تو

به جذبهء امید ...

کاش بمانم

اگر  سماع مقدس  است

کاش رها شوم

اگر  گم گشته گی ست

 

 

با مهر و حوصله

تو ... عشق را

ساقه به ساقه

نشا میکردی

بی آنکه بدانی

او ... معشوقه ای ست

دیمی !

 

برای او که مثل برادرم دوستش دارم                          

همان تکه سرزمین یاغی هستی 

که هیچگاه

به آب و خاک آرام مان 

راضی نبود ...

در سر تو همیشه 

یا هوس کشور گشایی ست

یا سودای استقلال

 

 

چه بد صداست

ردیف شادی و غم

در پس تارهای ناکوک رابطه.

گاهی فکر می کنم

حیف از این ساز بی نظیر ... که دست من و تو داده اند !

نه ماهورمان ماهور است

نه دشتی مان دشتی

 

 

با من راه نشین خیز و سوی میکده آی / تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

  بادهای سرد  بگذار بوزند

حالا حالاها باید ورق بخورم !

ورق بخورم تا آنجا که باید

تا مهربانی دست عابری.

خیره کننده ترین فصل من  مال تو

روبروی نگاهت آرام برهنه می شوم

آن قدر بخوان مرا تا ... بدانی ام