-۱-
بغض دیرینهء کودکی مغرورم
و تو آن پدر سرسخت مرتجع.
گره از چشم و دل باردار کوچکم نمی گشایی
نیمه شبی
به نوازشی
-۲-
دستهای تنهایت
وسوسهء سوختن و ماندن بود
بگو به دستی سپردی شان !
می خواهم زندگی کنم
ابی داره میخونه ...
+ نوشته شده در Thu 10 Apr 2008 ساعت 18:24 توسط گندم
آبتون نبود، دونتون نبود، چایی و قلیونتون نبود !