-۱-

بغض دیرینهء کودکی مغرورم

و تو آن پدر سرسخت مرتجع.

گره از چشم و دل باردار کوچکم  نمی گشایی

نیمه شبی

به نوازشی

 

 

-۲-

دستهای تنهایت

وسوسهء سوختن و ماندن بود

بگو  به دستی سپردی شان !

می خواهم زندگی کنم

  

 ابی داره میخونه ...