رود

می رفتم

تا باز نگردم

لحظه ای بمانی مردابی به چشم این جماعت سنگ

دیوانه وار می گذشتم ! 

مهم نبود نبود نبود که دلم گرفته بود

اندکی بعد 

دریا می شدم !

  

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب/کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

"این نیز"

نه !

بزرگوارانه دروغ نخواهم بافت دیگر

 

این نیز

 نمی گذرد !

 

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست                                                                  

تو از زیر گذشتی

من از رو

بزرگراه رگ به رگ شد ... آه کشید !

شب نمایشی که دوستش داشتیم

دو صندلی خالی مانده بود

کنار هم .

تو تب کرده بودی

من خواب مانده بودم

 امروز هم

از پارک در آمدی

راننده ای خوشحال پرید جای تو

روبروی شهر کتاب

پشت سر نگاهت

آن من بودم !

...

چند بار دیگر تو را نیافته ام ؟!

چند بار دیگر مرا نیافته ای ؟!

نمی دانم !

 

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را / کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

عذاب می کشید

وجدان نگاهم  

همیشه از پرده های زخیم گهگاه بسته.

به گمانم بود

به نور خیانت می کنم

به دوست خیانت می کنم

به پنجره ای که

چه دیر دانستم

به هم می فروشد

رازهای خانه و کوچه را