رود
می رفتم
تا باز نگردم
لحظه ای بمانی مردابی به چشم این جماعت سنگ
دیوانه وار می گذشتم !
مهم نبود نبود نبود که دلم گرفته بود
اندکی بعد
دریا می شدم !
+ نوشته شده در Mon 16 Feb 2009 ساعت 23:3 توسط گندم
تا باز نگردم
لحظه ای بمانی مردابی به چشم این جماعت سنگ
دیوانه وار می گذشتم !
مهم نبود نبود نبود که دلم گرفته بود
اندکی بعد
دریا می شدم !
نه !
بزرگوارانه دروغ نخواهم بافت دیگر
این نیز
نمی گذرد !
تو از زیر گذشتی
من از رو
بزرگراه رگ به رگ شد ... آه کشید !
شب نمایشی که دوستش داشتیم
دو صندلی خالی مانده بود
کنار هم .
تو تب کرده بودی
من خواب مانده بودم
امروز هم
از پارک در آمدی
راننده ای خوشحال پرید جای تو
روبروی شهر کتاب
پشت سر نگاهت
آن من بودم !
...
چند بار دیگر تو را نیافته ام ؟!
چند بار دیگر مرا نیافته ای ؟!
نمی دانم !
وجدان نگاهم
همیشه از پرده های زخیم گهگاه بسته.
به گمانم بود
به نور خیانت می کنم
به دوست خیانت می کنم
به پنجره ای که
چه دیر دانستم
به هم می فروشد
رازهای خانه و کوچه را