دوباره انگار
خو می‌گیرم به نبض زمین
به تپش قلب خاک
دوباره به یاد آورده‌ام
هماهنگی را با جریان لحظه‌ها
اعتمادم را به خدا
همسویی را با آونگ موزون روزگار‌.
به هیاهوی هستی پیوسته‌ام
احساس می‌کنم دوباره
سخت به زندگی نشسته‌ام!

 

قسم به اسم آزادی ... به لحظه ای که جان دادی

ساده نیست ! 

 نبرد باد وحشی با مرگ است !

شاخهء کوچک !

کوشش بیهوده ات همیشه زنده باد !

 

 

من شبی، نیمه شبی، آهسته

بخرامم به سر بالینت

و بغلتم به درون خوابت

و تو در خواب ببینی شبنم،

بیشهء داغ تنت را شسته است

... 

 

 

شبی سرد است و بی پایان 

هزاران سایه بر دیوار

در این سرداب وهم انگیز ،

منم رنجیده و بیمار

منم با پرسش بسیار !

و  هم در انتظار پرسشی از تو

 

منم با پاسخ بسیار ...