نگاهش را ... بر میگرداند از من
می خواهم دستش را بگیرم
با بی میلی پس می کشد
زار و نزار است
عذر خواهیم را نمیپذیرد
میگویم دوستش دارم،
عاقل اندر سفیه نگاهم میکند.
میگوید برای بخشیدنم
زمان میخواهد
می ترسم که دروغ بگوید و
برای همیشه ترکم کند
میگوید قول میدهد همانجا بماند
میخواهد مدتی تنها باشد ولی
میگوید:
فقط برو !
به ناچار میروم
و خوب میدانم
او هم بلافاصله
آینه را
ترک کرده است!
تابستان ۸۶
+ نوشته شده در Mon 16 Jul 2007 ساعت 16:26 توسط گندم
آبتون نبود، دونتون نبود، چایی و قلیونتون نبود !