مدام هدایتم می کنی
به راه راست
که ـ استثناعا ـ
دورترین فاصله است تا تو
و من
مدام به دیدارهای بی اندیشه می اندیشم
که بعد از تو اتفاق می افتند
و دلم می گیرد ...
خیال تو
برگهای خالی دفتری که به شماره افتاده اند !
و هنوز اینهمه قصهء خلق نشده !
و من که کودکانه می ترسم از پایان این رویای صد برگ
مانده ام
بنویسم
یا ننویسم ؟!
+ نوشته شده در Sun 1 Jun 2008 ساعت 14:22 توسط گندم
|
آبتون نبود، دونتون نبود، چایی و قلیونتون نبود !