مدام هدایتم می کنی

به راه راست

که ـ استثناعا ـ

دورترین فاصله است تا تو

و من

مدام به دیدارهای بی اندیشه می اندیشم

که بعد از تو اتفاق می افتند

و دلم می گیرد ...

خیال تو 

برگهای خالی دفتری که به شماره افتاده اند !

و هنوز اینهمه قصهء خلق نشده !

و من  که کودکانه می ترسم از پایان این رویای صد برگ‌

مانده ام

بنویسم

یا ننویسم ؟!