ذوق زده میگفت 

" اینجا! روی گونه چپم "

حالا از میان کفش و دامن و عروسک و مداد رنگی

کدام را باید آرزو میکرد، دختر کوچک ؟!

پدر از فرط عشق و فقر می خندید و می گریست ...

آنسالها در شهر ما گاهی عید

تار سبیلی به گرو می رفت

برای تار مژه ای که افتاده بود !