می‌دانی
تنها دلیل این‌همه دیوانگی‌هایم
این‌ست که نمی‌خواهم
مدیون و گناه‌کار
روزی کشیده شوم
به دادگاه آرزوهایم‌!

چیزی در دلم می گو ید

مرا نذر خدایت کرده ای

این گناه شوم تیره را

که از روزنه ای دعایت میکند.

به خدای افراطیت بگو

دست از سر سادگیت بردارد

عشق من !

چیزی در دلم می گر ید

 نوازشم کن 

 

 

برف زیبا  با هزار عشق و امید

می نشیند عاشقانه بر زمین

خاک اما گرم و  محو دانه هاست

برف را  کوتاه  میخواهد. همین !

 

 

به بستر دشت میروم

" بی همگان بسر شود   بی تو بسر نمی شود ! "

با گلهای وحشی می خوابم ، در آغوش پیچکها  می پیچم

تا از یادم بروی

" همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ! "

 با باد  عشق بازی  میکنم

تا از یادم بروی

" ای نور دل و دیده و جانم چونی ؟! "

تنم را  به بازی آفتاب می سپارم تا آرام آرام جانم را بسوزاند

تا از یادم بروی

" آتش زدی در عود ما       نظاره کن در دود ما ! " 

طبیعت باز مرا میخواهد و من باز طبیعت را

با دریا به تو خیانت میکنم. بارها و بارها

تا از یادم بروی

 " من بی می ناب زیستن نتوانم ! "

موج موهایم را نوازش میکند. طوفان گذشته است !

سر به روی سینه ساحل می آسایم

تا از یادم بروی

" حال دل با تو گفتنم هوس است ! "

طبیعت  نجاتم خواهد داد

در  بازوان شنها به خوابی شیرین فرو میروم ...

تا از یادم بروی

" می ترسم از این فراق دیوانه شوم ! "

با صدای قلب زمین بیدار میشوم ، هوسی دوباره

" ابر های همه عالم شب و روز در دلم می گر یند ! "

با دشت به بستر میروم

تا از یادم بروی

تا از دلم بروی

تا از شبم بروی

 از روزم بروی

از یادم بروی ...