چشمم سیاهی می رود
ناگهان
لبم به سپیدی
شعرها و رنگها و گلدان نرگس و سکوت خدا و خلوت رها و ساقهای نازکم
می لرزند
آه !
انگار
"بوی آدمیزاد می آید"
+ نوشته شده در Sat 6 Jun 2009 ساعت 15:5 توسط گندم
ناگهان
لبم به سپیدی
شعرها و رنگها و گلدان نرگس و سکوت خدا و خلوت رها و ساقهای نازکم
می لرزند
آه !
انگار
"بوی آدمیزاد می آید"
ویرایش بود به ناچار ...
تو حالا یک داستان کوتاه ساده ای
مناسب تمام گروههای سنّی
از زبان زنی نه چندان بی پیرایه !