چشمم سیاهی می رود

ناگهان

لبم به سپیدی

شعرها و رنگها و گلدان نرگس و سکوت خدا و خلوت رها و ساقهای نازکم

می لرزند

آه !

انگار

"بوی آدمیزاد می آید"

 

برآیند حذف و انتشار

ویرایش بود به ناچار ...

تو حالا یک داستان کوتاه ساده ای

مناسب تمام گروههای سنّی

از زبان زنی نه چندان بی پیرایه !