یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

"بادهء شبگیر"

"غم اغیار"

"کافر عشق"

 

این بود سه خط هایکوی سرگذشت ما

"و آن خط سوّم"

تویی !

 

 نه از عشق مدهوشم

نه از کینه می جوشم

حالا  دوستت دارم  فقط 

مثل چای

و یا !

قهوهء صبحانه ام

 

می جنگید 

و سلول به سلول کشته می شد

تا مرز هوشیاری و جنون را  باخته بود

حریف کوچکی نیست آرزو !

و بی شک

از دست رفته بود دلم

کودتای کاری قرصها اگر نبود 

 

به هر رنگی شدی همان شدم

چه هارمونی رقّت آوری !

خودم شدم

چه کنتراست سُخره آمیزی

بوم بیم و امید را گذاشته ام دیگر !

ما به شاهکار  نمی نشستیم