آدمهای زیادی را می شناسم

آدمهای بیمار، آدمهای بزرگ، آدمهای کوچک، آدمهای دو چهره، آدمهای صد چهره

آدمهایی که مثل بارباپاپا عوض می شوند

آدمهای مثل آب چشمه زلال ...

مردهایی را میشناسم که با زنی میرسند و  پخته می شوند

مردهایی را می شناسم که به زنها  که  می رسند حقیر میشوند

زنهایی را میشناسم که مادگی شان را به اطراف تنشان آویخته اند

و زنهایی که زنانگی باشکوهشان تنها در خلوتی ناب فوران می کند

دختر کوچولویی را می شناسم که اینجا نشسته، چشمهایش را محکم بسته

و آرزو می کند اسم تمام رئیس جمهورها از یاد ببرد

اخبار را نخواند

مثل آنوقت ها برای رفته گر کوچه شان درخت پول بکارد

به عروسکش اعتماد کند

و هنوز از قصهء بارباپاپا

شاااااخ در بیاورد 

 

 ...                                      

به خطهای کتاب من بعد ازین  

الهام نشو !

عقل نیمه ام

پیامبر خوابزدهء دلم را

اقتدا نمی کند دیگر

.

خدایا

معجزه ای !

 

نگاهم کن

و قسمتهای وحشی ام را

فراموش کن !

فردا در اختناق این هوای بی عشق

برای دستهای محافظه کارت

سانسور می شوم