اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح/صلاح ما همه آنست کان تراست صلاح

تمام کودکیم فکر می کردم

بدشانسم و خنگ

بدترین راه را انتخاب می کنم

و در برابر او همیشه بازنده ام

غافل از اینکه

من بدشانس نبودم

او متقلب بود !

و هر دو دستش ... همیشه پوچ !

 

تابستان ۸۶/ برای دایی عزیزم

.

بمان

نه برای اینکه دوستت دارم

نه برای اینکه زندگی زیباست

نه برای اینکه در جمع فامیل کمت نیاورم و گریه نکنم

نه برای کرکری تخته  ـ که بگویی بچه برو باباتو بیار ـ

نه برای یک عمر خاطره

برای اینکه باور کنم

کسی از بی عشقی ... نمی میرد !

 

دایی عزیزم که ۲ سال پیش سکته مغزی کرد که همسرش تو این بیماری مهربون و همراه نبود که هر روز بیشتر و بیشتر روحیه شو باخت ... امروز دومین سکته رو کرد. از صبح پیشش بودم. اصلا دلش نمی خواد خوب بشه ... اصلا دلم نمی خواد باور کنم ... براش دعا کنید

با هر نگاه پر از راز مي شوم

پر از همهمهء افكار بافته شده

تنهايی

سرم از هجوم آرزوهای مدفون گیج می رود

با خودم فکر می کنم

عشق را پای دار تو

کدام دختر در پستوی خانه نهان میکرده ؟!

قالی قرمز کهنهء مادربزرگ !

 

 

به خط و خال  دل نمی دهم

من آخر

دانهء گندمم !

نان مردمم

عشق من مردیست "که سنگ زیرین آسیاب باشد

در کشاکش درد"

 

خشکیت را باک نبود

به عشق مانایی ات.

چه دیر دانستیم ... تو ... آرام ...

 همیشه در رفتنی.

گیاه  خاک  حزب باد  نمی مانیم

می شناسیمت دیگر !

کجای کاری

کویر !