نمی خواستم خشکت کنم

یا زندانی.

بال پرواز را کندن هم ... کار من نبود

عشق تا مشتم را باز کرد

چرا پریدی

شاپرک کوچکم ؟!

 

.

ما جماعت بریده شده

جدایی ها را نفیر نمی کشیم

نیسان نیستان ما  مشو

بگذار علاج کند این آتش 

درد بی دردیمان را

  

                         

کاش بدانم

مرز عشق کجاست ؟!

آرش کمانگیرش اگر

تو باشی

  

پر از خواهش چیده شدن،

با هر دستی ...  به جز دستهای تو

 غریبی می کنند

میوه های رسیده

روی دورترین شاخه هایم

 

آنقدر دور شده ایم  از هم که

دیگر واجب نیست

ادای ساعتها نوازش قضا شده  

  

و او را بر زبان

بیت الغزل معرفت  بود

و بر دل

چشم چشم دو ابرو

 

تمام برگهایم هم که بریزند

به زندگی شک نمی کنم

"همیشه سبز بودن"  را ... نه  نمی پسندم !

روح مشتاقم را چگونه صیقل دهم

بدون غمهای شبهای پائیز ؟!

 

این همه واژه

اسیر غم نمی شدند

اگر نرفته بودی

 

یادت را پاره کرده ام

ولی

روی هر طاقچهء دلم را نگاه میکنی

هزار  کپی برابر اصل  نشسته ست

  

زمین روز به روز گرمتر میشود

دلهامان ... سردتر

یکی از همین روزها آیا

نخواهیم شکست ؟!

"تو را ز کنگرهء عرش میزنند صفیر

ندانمت که درین دامگه چه افتادست"  

 

 

"من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست

که از آن دست که او می کشدم میرویم "



چگونه نبخشمت ؟!

وقتی که میدانم چگونه شکست خورده ای

در نبرد نابرابر با ژنهایت

 

برای ع.م 

چطور میشود به یک ستاره گفت

این همه زیبا نباش

یا به کودکی فهماند

گرفتنی نیست !

به شب پرهء احساس چطور میتوان حالی کرد

وقت آسمان شب تنگ است

یا به روز ثابت کرد

عشق آسمان، دغل.

"جهانیان همه گر منع من کنند از عشق

من آن کنم که خداوندگار فرماید"

 

 

نه پیچک خودخواهم

نه گلهای زرد هرجایی

نه به هر نسیم سر می گردانم

نه ویترین شاپرک های رهگذرم

در گوشه کناری ـ اگر ـ  ریشه کنم

همان خاک مهربان را

عاشقم

 

 

دلم تا سنگین غم شد

در دلت به گل نشست

به من فرصت بده تا باور کنم

آن آبی رویایی

دریا نبود !

 

 هر شب به خواب کوچه می آیند

توپهای فوتبال رنگی

و کودکان ماقبل قرن پلی-استیشن

 

تمام آن سالها

عشق ِ چهاردیواری

آن روزنهء کوچک بود !

عشق ِ روزنه

تمام دنیا

 

امروز دوباره تصاحب ات می کنم

و به آباد کردنت

فردا می اندیشم.

تارای برباد رفته،

قلب من

  

چقدر رفتیم و آمدیم !

کسی جز زمستان نمی داند.

جای پاهایمان را هم  آه

برف تازه گفتی بپوشاند

 

دنیا را تجربه کن

با زیباترین زنها بخواب

با فرهیخته ترینشان بجوش

روزی در میانسالی

میان دغدغه ها

کم ام می آوری

می دانم