.

پای راستت را

جنگ از تو گرفت

مناعت ات را ... سهمیه دانشگاه

و روح زیبایت را

چه کسی جز خودت ؟!

برادرم !

 

 به برادر پاسداری که وقتی ۱۷ ساله بودم بیخ گوشم فریاد زد "زنیکهء هرجایی"                              

سرش را بلند نخواهد کرد

آوندها تمام کرده اند

دیر آمدی

باران !

 

 

خیابانهای های شلوغ بمبئی

کوچه های خلوت ریو

مرکز شهر بغداد

در اتومبیلی

زنی فارغ شد

معاشقه ای به اوج رسید

" ابر بارانش گرفت "

بمبی منفجر شد !