الهام ناصری Elham.Naseri52@gmail.com

دوباره انگار
خو می‌گیرم به نبض زمین
به تپش قلب خاک
دوباره به یاد آورده‌ام
هماهنگی را با جریان لحظه‌ها
اعتمادم را به خدا
همسویی را با آونگ موزون روزگار‌.
به هیاهوی هستی پیوسته‌ام
احساس می‌کنم دوباره
سخت به زندگی نشسته‌ام!

 


+ نوشته شده در  Sat 17 Feb 2007ساعت 13:10  توسط گندم 

ساده نیست ! 

 نبرد باد وحشی با مرگ است !

شاخهء کوچک !

کوشش بیهوده ات همیشه زنده باد !

 

 


+ نوشته شده در  Thu 8 Feb 2007ساعت 7:16  توسط گندم 

من شبی، نیمه شبی، آهسته

بخرامم به سر بالینت

و بغلتم به درون خوابت

و تو در خواب ببینی شبنم،

بیشهء داغ تنت را شسته است

... 

 

 


+ نوشته شده در  Mon 5 Feb 2007ساعت 7:56  توسط گندم 

شبی سرد است و بی پایان 

هزاران سایه بر دیوار

در این سرداب وهم انگیز ،

منم رنجیده و بیمار

منم با پرسش بسیار !

و  هم در انتظار پرسشی از تو

 

منم با پاسخ بسیار ...

 

 


+ نوشته شده در  Thu 25 Jan 2007ساعت 20:43  توسط گندم