---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۲ سال پیش برایش نوشته بودم:
شما به کارتان برسید
دعوا مرافعهء شما کاری به ما ندارد
ما خودمان با ارژنگمان پشت در ایستاده ایم
و آرام گریه مان را می کنیم
پدر و مادر عزیز !

فردا پدر می رود ... دلتنگم.


هنوز همخوابهء هوسبازترین مردانی
و هر صبح با هزار هزار کودک مرده بیدار میشوی
بی انگار که
زنی تمام دنیا را به شهادت گرفت بر تباهی ات
از دو پنجره !
تهران من
برای ندا

یا درس دگر خوانده ای ؟!
گفته بودید به ما
بسیج مدرسهء عشق است !
برادرم

که "بی وطنی سرآغاز جهان وطنی ست"
امید می رود و تو می سوزی و به اشک می گویم
کجا جهان وطنی چاره ساز بی وطنی ست !؟

امّا
جدا جدا تیر می خوریم
آنور آبی ها !
اجازه هست بترسیم ؟!
نامهایشان را در فیسبوک عوض کرده بودند...و مقابل پارلمان اونتاریو فریاد میزدند "نترسیم..."

ناگهان
لبم به سپیدی
شعرها و رنگها و گلدان نرگس و سکوت خدا و خلوت رها و ساقهای نازکم
می لرزند
آه !
انگار
"بوی آدمیزاد می آید"

کیست برندهء بهترین تصاویر متحرک
بر اساس یک داستان غیر واقعی ؟!

ویرایش بود به ناچار ...
تو حالا یک داستان کوتاه ساده ای
مناسب تمام گروههای سنّی
از زبان زنی نه چندان بی پیرایه !

"غم اغیار"
"کافر عشق"
این بود سه خط هایکوی سرگذشت ما
"و آن خط سوّم"
تویی !

بالا می آورم
و محکوم می شوم
به نشخوار سالها تاریخ تکراری مسموم
نه !
رأی نمی دهم

نه از کینه می جوشم
حالا دوستت دارم فقط
مثل چای
و یا !
قهوهء صبحانه ام

فصل جوانه بود و دانه ها انگار در خواب
کابوس گرسنگی و سفرهء بی نان
متّهم؟ خوی ناگزیر یک کلاغ بیجان.
بی چاره دانه ها
بی چاره کلاغ
بی چاره دهقان
برای دلارا

و سلول به سلول کشته می شد
تا مرز هوشیاری و جنون را باخته بود
حریف کوچکی نیست آرزو !
و بی شک
از دست رفته بود دلم
کودتای کاری قرصها اگر نبود

چه هارمونی رقّت آوری !
خودم شدم
چه کنتراست سُخره آمیزی
بوم بیم و امید را گذاشته ام دیگر !
ما به شاهکار نمی نشستیم

رفیق کوچک ام را روشن
حالا میان کهکشان راه قیری اتاقم
تنها همانست که می تابد
می گردم و می خوانم و می بندم و
می خندم
دنیا ؟ که خراب است
تو ؟ که لابلای خواب نازی لابد
شعرها که خیالند
خودم هم خوبم
" تو امّا
باور نکن "

دلم تنگ شب هایی ست
زیاد گریه کرده ام از صبح
" ارتش بگو جواب گل گلوله است؟! "
" صبح آرزو دمیده از کرانه ها ؟! "
مادران سرزمینم
جنازهء پسر عیدانه می گیرند
پسرانش
نه! مرده پسرانش٬
نعش به اشک خفتهء مادر.
پدران بکارت بغض مغرورشان را مقابل جلاد به باد گریه می دهند
"خون و مرگ و عصیان".
ارتش بگو جواب گل گلوله نیست !
" فردا که بهار آید صد لاله به بار آید "
دلم تنگ تو٬ دلم تنگ شب هایی ست
آمده بودم
آمده بودم
شعر عاشقانه بنویسم
شعار شد !
دردهای بزرگ شعر نمی شوند ...
دردهای بزرگ
" به اشک لرزان مادر " !
شعر
نمی شوند
به امیدرضا میرصیافی

خوانده و نخوانده
سنگین و سبک
برای روزهای مبادا
غروبهای ملال انگیز.
نگو خدا یکی دوست یکی عشق یکی دوست یکی دوست یکی خدا یکی ...
مردم دار باش
دخترم !
"تا کامروا باشی"

همیشه به تن فروش محل سلام میکرد
حال بچه ها را می پرسید
مادربزرگ اخم می کرد ...
یک بار به نصیحت گفت
کمیته آدم می خواهد انگار دخترم
لبخند می زند !
- نه پدر جان ممنون
من و کودکانم نان را
به نرخ شب می خوریم
به عادت -

خستگی
و مرغان مهاجر مبهوت ...
غربت و سرما
سرما و تباهی
تباهی
تباهی
.
اعتماد بر غریزه چربیده بود !
ایمان بر چشمان تیز.
مرگ به سردسته می خندید به تحسین
عملیات انتحاری
به پایان رسیده بود !

تا باز نگردم
لحظه ای بمانی مردابی به چشم این جماعت سنگ
دیوانه وار می گذشتم !
مهم نبود نبود نبود که دلم گرفته بود
اندکی بعد
دریا می شدم !

نه !
بزرگوارانه دروغ نخواهم بافت دیگر
این نیز
نمی گذرد !

تو از زیر گذشتی
من از رو
بزرگراه رگ به رگ شد ... آه کشید !
شب نمایشی که دوستش داشتیم
دو صندلی خالی مانده بود
کنار هم .
تو تب کرده بودی
من خواب مانده بودم
امروز هم
از پارک در آمدی
راننده ای خوشحال پرید جای تو
روبروی شهر کتاب
پشت سر نگاهت
آن من بودم !
...
چند بار دیگر تو را نیافته ام ؟!
چند بار دیگر مرا نیافته ای ؟!
نمی دانم !

وجدان نگاهم
همیشه از پرده های زخیم گهگاه بسته.
به گمانم بود
به نور خیانت می کنم
به دوست خیانت می کنم
به پنجره ای که
چه دیر دانستم
به هم می فروشد
رازهای خانه و کوچه را

می گریزد از خیال خسته ام با بغض
شب انگار نمی گذرد
سال انگار نو نمی شود
گِرنیکا می فشارد گلویم را
پر از تصویرم !
تکه پاره های کودکان غزه و
ناله های مدفون زیر آوارهای بم - ۵ سال گذشت -
طناب دار ... بهنود !
آه اگر تهران زلزله بیاید !
...
...
او خرناسه می کشد.
مثل هر شب تکانش نمی دهم
بیدارش نمی کنم
و گوش می سپارم
تا صبح
به صدای زندگی

نگاهت که می کنم
هزار هزار ستارهء رقصان در قلب کوچه هایت چشمک می زنند .
وقتی می نشینم
تمام کوچه ها ناگهان شهید می شوند
تهران من !

دوستی گفت "پرنده باش رهاتر از باد تازه تر از باران"
پرنده ام
رهاتر از باد
تازه تر از باران
بی آشیانه
بی جوجه های گرسنه جیرجیر کنان
گاه مینشینم روی بند رخت سادهء خانه ای
گاه روی سیمهای ۲۲۰ ولت.
از فصلها فقط پاییز را دوست ندارم
از زندگی نمی ترسم
از مرگ هم
از لحظهء قبل مرگ
چرا .
گاهی قلبم تندتند می زند
گاهی که سر به سر گربه ای گذاشته باشم و فرار کرده باشم.
مثل قلب گنجشک -بقول مادربزرگ-
آه مادربزرگ٬ مادربزرگ !
...
بیشتر با خودم حرف می زنم
پیش ترها با پرندهء مهاجری.
نوازش باد را دوست دارم
همدردی باران را هم.
پرنده ام
بی آشیانه
بی جوجه های ناز گرسنه جیرجیر کنان
رهاتر از باد ...

به موی آشفته ات قسم
پشیمانم !
پریشانم بانو !
تقصیر من نبود
تقصیر او بود و عشق پنهانش
تقصیر تو بود و حدس و انکارش
تقصیر ما بود و این آینه
این آینه که سراپا شوق بود
همیشه لحظهء قبل دیدارش ...
به موی آشفته ات قسم
پشیمانم !
دلگیر نباش
پریشانم بانو

که دوباره دستور اعدام گرفته !
کار من ساختن است
رهایم کن
رهایم کن
رهایم کن !
میروم امّا
دیگر هیچ احساس کودکانهء پا به بلوغ گذاشتهء بیگناهی را نمی کُشم !
عشق من !
خاک تو سرکوب می کند
هرچه جز بچه گربه های بلاتکلیف ملوس را.
من از جنس کبوترهای جلد خانگی ام
یا سرودهای داغ انقلابی
که امن و با شکوه می خواهندت !
با آنهمه مین و سیم خاردار و قحطی و خفقان
با آنکه دستهایت خانهء دستهایم نشد
بدان که دوستت داشتم
دوستت داشتم
" چون نان و نمک "

