آدمهای بیمار، آدمهای بزرگ، آدمهای کوچک، آدمهای دو چهره، آدمهای صد چهره
آدمهایی که مثل بارباپاپا عوض می شوند
آدمهای مثل آب چشمه زلال ...
مردهایی را میشناسم که با زنی میرسند و پخته می شوند
مردهایی را می شناسم که به زنها که می رسند حقیر میشوند
زنهایی را میشناسم که مادگی شان را به اطراف تنشان آویخته اند
و زنهایی که زنانگی باشکوهشان تنها در خلوتی ناب فوران می کند
دختر کوچولویی را می شناسم که اینجا نشسته، چشمهایش را محکم بسته
و آرزو می کند اسم تمام رئیس جمهورها از یاد ببرد
اخبار را نخواند
مثل آنوقت ها برای رفته گر کوچه شان درخت پول بکارد
به عروسکش اعتماد کند
و هنوز از قصهء بارباپاپا
شاااااخ در بیاورد

الهام نشو !
عقل نیمه ام
پیامبر خوابزدهء دلم را
اقتدا نمی کند دیگر
.
خدایا
معجزه ای !

اگر تو دوری !
همیشه گنجشگکی در خیال من
همیشه گندمزاری در آغوش تو
و مترسکی که هیچوقت نیست
عشق با تو
همیشه اینگونه آرام است
همیشه اینگونه نزدیک است
و شبهه ای که هیچوقت نیست
مادر !
روز مادر -به هر تقویمی و آیینی- فرخنده

و قسمتهای وحشی ام را
فراموش کن !
فردا در اختناق این هوای بی عشق
برای دستهای محافظه کارت
سانسور می شوم

-۱-
مادر بارانم.
ابری بی دریغ ...
هوای کوچک شبنم
اگر در سرت نبود،
سبز می شد امشب
بهشت زیر پاهای من
گندم
روی لبهای تو
-۲-
قافیه ای ساده شدم
غزلی نسروده را
تا نترسی از عشق
تا بگویی "ما" را
بی آنکه بدانم
"ابیات تنهایی" ات
به سادگی
به گردن شعری نو می آویزد
-۳-
خواسته هایت را می شماری
نخواسته هایت را می گذاری
و آسان می گذری
میرم تا سالها پیش، تا شبای خیس شمال ...

داشته هایم را می شمارم
"روی ماه خداوند" را می بوسم
نداشته هایم را می گذارم
و آرام می گذرم

کتیبه ای مرمت نشده
از تاراجهای دور ...
خواندنش
هر چه کردم
کار من نبود !

اسباب تأسف است. اما تو موهایت رنگ طلاست. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که
طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که در گندمزار میپیچد دوست خواهم
داشت ...
" شازده کوچولو "
که حسابی می خنداندم.
که این شبها دوباره می خوانمش
و صد باره عاشقش می شوم

به راه راست
که ـ استثناعا ـ
دورترین فاصله است تا تو
و من
مدام به دیدارهای بی اندیشه می اندیشم
که بعد از تو اتفاق می افتند
و دلم می گیرد ...
خیال تو
برگهای خالی دفتری که به شماره افتاده اند !
و هنوز اینهمه قصهء خلق نشده !
و من که کودکانه می ترسم از پایان این رویای صد برگ
مانده ام
بنویسم
یا ننویسم ؟!

خانهء ناب پدربزرگ ...
همان که
مجذوب باغچه اش بودم
سخت !
سهراب جان

یا باش
یا بیا
یا نباش.
فقط گاهی هست،
می آید
می خندد
می خندیم
دلم را می خواند
نمی ماند
و می رود

نگاه می کنند ... با حسرت
به گونی های لوکس برنج.
با حرص عشقبازی می کنند
با حرص می زایند
با درد بزرگ می کنند
و من هنوز
به عشق زمینی آلوده ام
به شهوت شعر دچار
-۲-
خدای من نباش
پرستیدنت اگر
اینهمه دشوار است.
ابراهیمت نمی شوم
-۳-
حرفی بین ما نمی ماند
روزی اگر
حرفهای من تمام شوند

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد
اما اگر پيش آمد ، بدانی چگونه به دور از نااميدی زندگی كنی.
برايت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپايدار
برخی نادوست و برخی دوستدار
كه دست كم يكی در ميانشان بی ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدين گونه است ،برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشی
نه كم و نه زياد . درست به اندازه ،تا گاهی باورهايت را مورد پرسش قراردهند،
كه دست كم يكی از آنها اعتراضش به حق باشد
تا كه زياده به خود غره نشوی .
و نيز آرزومندم مفيد فايده باشی ، نه خيلی غير ضروری
تا در لحظات سخت،
وقتی ديگر چيزی باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.
همچنين برايت آرزومندم صبور باشی،
نه با كسانی كه اشتباهات كوچك ميكنند
چون اين كار ساده ای است،
بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوی.
و اميدوارم اگر جوان هستی ،خيلی به تعجيل ، رسيده نشوی
و اگر رسيده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،و اگر پيری،تسليم نا اميدی نشوی
چرا كه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگی را نوازش كنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز يك
سهره گوش كنی ، وقتی كه آوای سحرگاهيش را سر ميدهد
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايی خواهی يافت....
به رايگان......
اميدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوی ،
تا دريابی چقدر زندگی در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشی ، زيرا در عمل به آن نيازمندی
و سالی يكبار پولت را جلو رويت بگذاری و بگويی :
" اين مال من است "
فقط برای اينكه روشن كنی كدامتان ارباب ديگری است !
و در پايان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزی ندارم برايت آرزو كنم ...

جادهء عاشق
گنگ و بهت زده
مرام همراهی اش را
خون می گریست ...
یادش می آمد
به هر چادری که او افراشته بود
پنداشته بود
اینبار می ماند !

دریغ ِ پنجره های بسته ای !
پُرم از هوس خوابی آرام و ابدی
کنج خانهء دلی

زیر فشار قلم
با ناله های کوچک
دلبرانه تقلا می کنند
واژه ها ...
دلشان نمی خواهد
بنویسند تو را
اصلا ً !
مثلا ً

امشب
مدام می گذری ...
کابوس یا رویا
می خواهمت
بیرحم یا مهربان
فرقی نمی کند
با من بمان !

عهد کرده بودم با خودم که
مراقب باشم
ترس از باختن ات
فهم ِ داشتن ات را مختل نکند
نفهمیده بودم ولی
انسان
اساساً
چیزی را که ندارد
نمی بازد
نقد عمرت ببرد غصهء دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصهء مشکل باشی ...

نشد "قراربخش هم و بیقرار هم باشیم"
دلم می خواست شعری را بنویسم
که از سر لطف تو
در من ریشه دوانده باشد !
دلم می خواست
بخواهی ام
.
که نشد
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

می جنگند
سالهاست ...که می جنگند ...
فکر میکنی
کدام برندهء خوشبخت
بیشتر ... نه! بهتر
گل خواهد کرد
فرداها
ذهن آب خلیج فارس را ؟!
برای سالروز مرگ سهراب حوالی روز ملی خلیج فارس

از گناهی که تویی !
چگونه تاب می آوری
حوّایی را که منم !
روز سعدی فرخنده ...

می شد
هفت شهر عشق را
سیاحت کنیم
تو اگر
پشت اولین خوان درایت ات
نمانده بودی

ولی
به گرد اسب خیالات وحشی ما هم
نمی رسی !
حالا هی بتاز
پسرعمو باهوش و زورش زیاد بود . محض رضای خدا در بازیهای بچگی یک بار نگذاشت ما صدر کاری باشیم. نقشه های شومی برایش می کشیدیم و او خبر نداشت. بگذریم که از ترس اجرایشان نمی کردیم . حالا مردک بسیار آرامی شده ...

بی رعایت فاصله ها
شبی زمزمه ات کردم
تو لابلای ساز مخالف گم شدی،
من لابلای درد بیرحم پرسیدن ات ! دقیقا بعد از ۹ ماه انتظار .
بانوی کوچک نت های شاد !
می دانم !
برای خودت خانمی خواهی شد
خط حامل ات هم
اگر نباشم
برای ماهور

با کفشهای پاشنه بلند
موهایم را باز می کنم
گلدانها را پر از گلهای تازه
هندوانه را گل
چای را دم می کنم
شمع های خوشبو را روشن
لبخند می زنم
نه ! بی فایده است
شبیه یکرنگی مادرم ... نمی شوم !

بغض دیرینهء کودکی مغرورم
و تو آن پدر سرسخت مرتجع.
گره از چشم و دل باردار کوچکم نمی گشایی
نیمه شبی
به نوازشی
-۲-
اشکهای چه کسی را پاک می کنند
لبهای تو
شبهای غصّه دار ؟!
-۳-
دستهای تنهایت
وسوسهء سوختن و ماندن بود
بگو به دستی سپردی شان !
می خواهم زندگی کنم
ابی داره میخونه ...

دور خودم می چرخم
ماه هاست ...
در مدار تو
به جذبهء امید ...
کاش بمانم
اگر سماع مقدس است
کاش رها شوم
اگر گم گشته گی ست

تو ... عشق را
ساقه به ساقه
نشا میکردی
بی آنکه بدانی
او ... معشوقه ای ست
دیمی !
برای برادرم

که هیچگاه
به آب و خاک آرام مان
راضی نبود ...
در سر تو همیشه
یا هوس کشور گشایی ست
یا سودای استقلال

چه بد صداست
ردیف شادی و غم
در پس تارهای ناکوک رابطه.
گاهی فکر می کنم
حیف از این ساز بی نظیر ... که دست من و تو داده اند !
نه ماهورمان ماهور است
نه دشتی مان دشتی

