تبليغاتX
زیر گنبد کبود
گاهی روزمره های همشهری ام ، گاهی شعر

مثل یک بچه گربه توی بغلت می خوابد. آنقدر با مزه است که دلت میخواهد مدام فشارش بدهی. و مدام فشارش میدهی. در جواب، با زوری که ندارد محکم تو را می چسبد و رها می کند. همان بوی همیشگی بچه ها را می دهد. شیطان و پر سروصدا و تقریبن بی ادب است. حرفهای بزرگانه و خاله زنکی هم زیاد میزند و پدر و مادرش کیف می کنند و می گذارند پای عقلش. من امّا نمی پسندم. ۲ تا شخصیت دارد. یکی وقتی کنار من است، یکی وقتی کنار بقیه. عاشق این است که به من کمک کند و مثل جوجه ها که دنبال مادرشان راه می افتند، هر جای خانه که می روم دنبالم می آید. هفتهء آینده که خانه شان حاضر بشود و با پدر و مادرش از پیش ما بروند، شاید دلم تنگ بشود. شاید هم نشود. آرامش چیز خوبی است آخر. می رود تا باقی کودکی اش را هم زود بزرگ بشود و حرفهای گنده گنده بزند و ناخن هایش را بجود.

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۲ سال پیش برایش نوشته بودم:

شما به کارتان برسید

دعوا مرافعهء شما کاری به ما ندارد

ما خودمان با ارژنگمان پشت در ایستاده ایم

و آرام گریه مان را می کنیم

پدر و مادر عزیز !

 


+ نوشته شده در  Mon 5 Oct 2009ساعت 2:37  توسط گندم  | 
یعنی شد من یک چیزی بگویم و گوش شیطان در آن لحظه کر باشد؟! درس عبرت هم که نمی شود.  مثلن لال می شدم اگر دیروز به زبان نمی آوردم که "پس آلرژی شهریور من کجاست امسال؟!"  نه نمی شدم. لابد باید سر در می آوردم که ماوراء الطبیعه هنوز با من کل کل همیشگی اش را دارد یا نه. دارد! بی پدر.

فردا پدر می رود ... دلتنگم.

 


+ نوشته شده در  Sat 12 Sep 2009ساعت 3:54  توسط گندم  | 
چه خنده دار است وقتی چند آدم چندچهرهء ناظریف را از روزگارت حذف کرده باشی و بعد بشنوی آن آدمها که به واسطهء تو همدیگر را شناخته اند و تا پیشتر حال و حوصلهء هم را نداشته اند، حالا عیاق  شده اند و برای هم پپسی باز می کنند. با خودت فکر می کنی چه خوب است که دیگر میانشان نیستی و چه خوب است که برای وصل کردن آمده ای، حتی هنگام نبودنت.

  


+ نوشته شده در  Fri 4 Sep 2009ساعت 2:41  توسط گندم  | 
هنوز زیبایی

هنوز همخوابهء هوسبازترین مردانی

و هر صبح با هزار هزار کودک مرده بیدار میشوی

بی انگار که

زنی تمام دنیا را به شهادت گرفت بر تباهی ات

از دو پنجره !

تهران من

 

 برای ندا                                       


+ نوشته شده در  Fri 3 Jul 2009ساعت 13:34  توسط گندم  | 
شاگرد بدی بوده ای !؟

یا درس دگر خوانده ای ؟!

گفته بودید به ما

بسیج مدرسهء عشق است !

برادرم

 


+ نوشته شده در  Thu 2 Jul 2009ساعت 0:34  توسط گندم  | 
همیشه بودی و امید بود و همیشه می گفتم 

که "بی وطنی سرآغاز جهان وطنی ست"

 

امید می رود و تو می سوزی و به اشک می گویم

کجا جهان وطنی چاره ساز بی وطنی ست !؟

 


+ نوشته شده در  Sat 27 Jun 2009ساعت 0:21  توسط گندم  | 
ما همه با هم هستیم

امّا

جدا جدا تیر می خوریم

آنور آبی ها !

اجازه هست بترسیم ؟!

 

نامهایشان را در فیسبوک عوض کرده بودند...و مقابل پارلمان اونتاریو فریاد میزدند "نترسیم..."              


+ نوشته شده در  Mon 22 Jun 2009ساعت 14:48  توسط گندم  | 
چشمم سیاهی می رود

ناگهان

لبم به سپیدی

شعرها و رنگها و گلدان نرگس و سکوت خدا و خلوت رها و ساقهای نازکم

می لرزند

آه !

انگار

"بوی آدمیزاد می آید"

 


+ نوشته شده در  Sat 6 Jun 2009ساعت 15:5  توسط گندم  | 
راز بی بقا بگو !

کیست برندهء بهترین تصاویر متحرک 

بر اساس یک داستان غیر واقعی ؟!

 


+ نوشته شده در  Mon 1 Jun 2009ساعت 15:41  توسط گندم  | 
برآیند حذف و انتشار

ویرایش بود به ناچار ...

تو حالا یک داستان کوتاه ساده ای

مناسب تمام گروههای سنّی

از زبان زنی نه چندان بی پیرایه !

 


+ نوشته شده در  Sun 31 May 2009ساعت 3:32  توسط گندم  | 
"بادهء شبگیر"

"غم اغیار"

"کافر عشق"

 

این بود سه خط هایکوی سرگذشت ما

"و آن خط سوّم"

تویی !

 


+ نوشته شده در  Mon 11 May 2009ساعت 2:26  توسط گندم  | 
انگشت اگر بزنم 

 بالا می آورم

و محکوم می شوم

به نشخوار سالها تاریخ تکراری مسموم 

 نه !

 رأی نمی دهم

 


+ نوشته شده در  Thu 7 May 2009ساعت 1:10  توسط گندم  | 
 نه از عشق مدهوشم

نه از کینه می جوشم

حالا  دوستت دارم  فقط 

مثل چای

و یا !

قهوهء صبحانه ام

 


+ نوشته شده در  Tue 5 May 2009ساعت 0:9  توسط گندم  | 
رگبار تفنگ، باران پر، خشم دهقان !

فصل جوانه بود و دانه ها انگار در خواب

کابوس گرسنگی  و  سفرهء بی نان

متّهم؟ خوی ناگزیر یک کلاغ بیجان.

 

بی چاره دانه ها

بی چاره کلاغ

بی چاره دهقان

 

برای دلارا                               


+ نوشته شده در  Sat 2 May 2009ساعت 13:43  توسط گندم  | 
می جنگید 

و سلول به سلول کشته می شد

تا مرز هوشیاری و جنون را  باخته بود

حریف کوچکی نیست آرزو !

و بی شک

از دست رفته بود دلم

کودتای کاری قرصها اگر نبود 

 


+ نوشته شده در  Sat 2 May 2009ساعت 13:37  توسط گندم  | 
به هر رنگی شدی همان شدم

چه هارمونی رقّت آوری !

خودم شدم

چه کنتراست سُخره آمیزی

بوم بیم و امید را گذاشته ام دیگر !

ما به شاهکار  نمی نشستیم 

 


+ نوشته شده در  Sat 25 Apr 2009ساعت 20:49  توسط گندم  | 
آخرین چراغ را خاموش می کنم

رفیق کوچک ام را روشن

حالا میان کهکشان راه قیری اتاقم

تنها همانست که می تابد

می گردم  و  می خوانم  و  می بندم  و

می خندم 

دنیا ؟    که خراب است

تو ؟    که لابلای خواب نازی لابد 

شعرها که خیالند

خودم هم خوبم

" تو امّا

باور نکن "

 


+ نوشته شده در  Wed 15 Apr 2009ساعت 0:19  توسط گندم  | 
" قسم به فریاد آخر "

 دلم تنگ شب هایی ست

زیاد گریه کرده ام از صبح

" ارتش بگو جواب گل گلوله ‌است؟! "

" صبح آرزو دمیده از کرانه ها ؟! "

مادران سرزمینم

جنازهء پسر عیدانه می گیرند

پسرانش

نه! مرده پسرانش٬

نعش به اشک خفتهء مادر.

پدران بکارت بغض مغرورشان را مقابل جلاد به باد گریه می دهند

"خون    و     مرگ     و      عصیان".

 ارتش بگو جواب گل گلوله نیست !

" فردا که بهار آید صد لاله به بار آید "

دلم تنگ تو٬  دلم تنگ شب هایی ست

آمده بودم

آمده بودم

شعر عاشقانه بنویسم

شعار شد !

دردهای بزرگ شعر نمی شوند ...

دردهای بزرگ

" به اشک لرزان مادر " !

شعر

نمی شوند

 

 به امیدرضا میرصیافی                                       


+ نوشته شده در  Thu 2 Apr 2009ساعت 13:22  توسط گندم  | 
آرشیوت را پر کن

خوانده و نخوانده

سنگین و سبک

برای روزهای مبادا

غروبهای ملال انگیز.

نگو خدا یکی  دوست یکی  عشق یکی  دوست یکی  دوست یکی  خدا یکی ...

مردم دار باش

دخترم  !

"تا کامروا باشی"

  


+ نوشته شده در  Wed 25 Mar 2009ساعت 0:15  توسط گندم  | 
پدر بزرگ

همیشه به تن فروش محل سلام میکرد

حال بچه ها را می پرسید

مادربزرگ اخم می کرد ...

یک بار به نصیحت گفت

کمیته آدم می خواهد انگار دخترم

 

لبخند می زند ! 

- نه پدر جان ممنون 

من و کودکانم نان را   

به نرخ شب می خوریم

 به عادت -

 


+ نوشته شده در  Thu 5 Mar 2009ساعت 14:43  توسط گندم  | 

خستگی 

و مرغان مهاجر مبهوت ...

غربت و سرما 

سرما و تباهی

تباهی

تباهی

.

اعتماد بر غریزه چربیده بود !

ایمان بر چشمان تیز.

مرگ به سردسته می خندید به تحسین

عملیات انتحاری

به پایان رسیده بود !

 


+ نوشته شده در  Thu 26 Feb 2009ساعت 0:37  توسط گندم  | 
می رفتم

تا باز نگردم

لحظه ای بمانی مردابی به چشم این جماعت سنگ

دیوانه وار می گذشتم ! 

مهم نبود نبود نبود که دلم گرفته بود

اندکی بعد 

دریا می شدم !

  


+ نوشته شده در  Mon 16 Feb 2009ساعت 23:3  توسط گندم  | 
"این نیز"

نه !

بزرگوارانه دروغ نخواهم بافت دیگر

 

این نیز

 نمی گذرد !

 


+ نوشته شده در  Sun 15 Feb 2009ساعت 2:51  توسط گندم  | 

تو از زیر گذشتی

من از رو

بزرگراه رگ به رگ شد ... آه کشید !

شب نمایشی که دوستش داشتیم

دو صندلی خالی مانده بود

کنار هم .

تو تب کرده بودی

من خواب مانده بودم

 امروز هم

از پارک در آمدی

راننده ای خوشحال پرید جای تو

روبروی شهر کتاب

پشت سر نگاهت

آن من بودم !

...

چند بار دیگر تو را نیافته ام ؟!

چند بار دیگر مرا نیافته ای ؟!

نمی دانم !

 


+ نوشته شده در  Thu 12 Feb 2009ساعت 13:21  توسط گندم  | 
عذاب می کشید

وجدان نگاهم  

همیشه از پرده های زخیم گهگاه بسته.

به گمانم بود

به نور خیانت می کنم

به دوست خیانت می کنم

به پنجره ای که

چه دیر دانستم

به هم می فروشد

رازهای خانه و کوچه را

 


+ نوشته شده در  Sat 24 Jan 2009ساعت 1:37  توسط گندم  | 
سر سازش ندارد خواب

می گریزد از خیال خسته ام با بغض

شب انگار نمی گذرد

سال انگار نو نمی شود

گِرنیکا می فشارد گلویم را

پر از تصویرم !

تکه پاره های کودکان غزه و

ناله های مدفون زیر آوارهای بم  - ۵ سال گذشت -

طناب دار ... بهنود !

آه اگر تهران زلزله بیاید !

... 

...

او  خرناسه می کشد.

مثل هر شب تکانش نمی دهم

بیدارش نمی کنم

و گوش می سپارم

تا صبح

به صدای زندگی

 


+ نوشته شده در  Mon 29 Dec 2008ساعت 2:7  توسط گندم  | 
بالای سرت که می رسم

نگاهت که می کنم

هزار هزار ستاره‌ء رقصان در قلب کوچه هایت چشمک می زنند .

وقتی می نشینم

تمام کوچه ها ناگهان شهید می شوند

تهران من !

 


+ نوشته شده در  Thu 25 Dec 2008ساعت 1:25  توسط گندم  | 

دوستی گفت "پرنده باش  رهاتر از باد  تازه تر از باران"                              

پرنده ام

رهاتر از باد

تازه تر از باران

بی آشیانه

بی جوجه های گرسنه جیرجیر کنان

گاه مینشینم روی بند رخت سادهء خانه ای

گاه روی سیمهای ۲۲۰ ولت.

از فصلها فقط پاییز را دوست ندارم

از زندگی نمی ترسم

از مرگ هم

از لحظهء قبل مرگ

چرا .

 گاهی قلبم تندتند می زند

 گاهی که سر به سر گربه ای گذاشته باشم و فرار کرده باشم.

مثل قلب گنجشک -بقول مادربزرگ-

آه مادربزرگ٬ مادربزرگ !

...

بیشتر با خودم حرف می زنم

پیش ترها با پرندهء مهاجری.

نوازش باد را دوست دارم

همدردی باران را هم.

پرنده ام

بی آشیانه

بی جوجه های ناز گرسنه جیرجیر کنان

رهاتر از باد ...

  


+ نوشته شده در  Mon 15 Dec 2008ساعت 18:32  توسط گندم  | 
دلگیر نباش

به موی آشفته ات  قسم

پشیمانم !

پریشانم بانو !

تقصیر من نبود

تقصیر او بود و   عشق پنهانش

تقصیر تو بود و   حدس و انکارش

تقصیر ما بود و این آینه

این آینه که سراپا شوق بود

همیشه لحظهء قبل دیدارش ...

 

به موی آشفته ات  قسم

پشیمانم !

دلگیر نباش

پریشانم بانو

 

 


+ نوشته شده در  Tue 9 Dec 2008ساعت 22:46  توسط گندم  | 
حال جرثقیلی را دارم

که دوباره دستور اعدام گرفته !

کار من ساختن است

رهایم کن

رهایم کن

رهایم کن !

میروم امّا

دیگر هیچ احساس کودکانهء پا به بلوغ گذاشتهء بیگناهی را نمی کُشم !

عشق من !

خاک تو سرکوب می کند

هرچه جز بچه گربه های بلاتکلیف ملوس را.

من از جنس کبوترهای جلد خانگی ام

یا سرودهای داغ انقلابی

که امن و با شکوه می خواهندت !

با آنهمه مین و سیم خاردار و قحطی و خفقان

با آنکه دستهایت خانهء دستهایم نشد

بدان که دوستت داشتم

دوستت داشتم

" چون نان و نمک " 

 


+ نوشته شده در  Fri 7 Nov 2008ساعت 15:57  توسط گندم  |